‏نمایش پست‌ها با برچسب آموزشی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آموزشی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۶ آذر ۲۶, دوشنبه

شعری برای گروهان 110

گفته بودم که حمید که یکی از بچه های گروهان 110 است شاعر است و اهل خلخال . قول داده بودم شعر حمید را بنویسم . الوعده وفا این شعر بیتهای زیادی داشت که که من تعداد زیادی از آنها را حذف کردم . بیت هایی که با رنگ قرمز می نویسم پی نوشت داستانی در دل خود دارند که آن ماجراها را در پایان این شعر مینویسم . برای ثبت خاطرات دوران آموزشی ویاد هم دوره ایی هایم . از حمید که هیچ گاه اینجا را نخواهد خواند هم تشکر میکنم که اینکار دشوار را انجام داد و نام تک تک بچه ها یگان را در این شعر آورد و لطف زیادی در شعر به من داشت . در این شعر نام بچه ها را اندکی تغییر داده ام که زیاد تابلو نباشد و در ضمن وزن شعر به هم نخورد . نام بچه های یگان را با قرمز مینویسم و نام فرمانده یگان و افسران آموزش را با سبز تا کسی از ازدیاد نامها گیج نشود .

افسر آموزش عزیز سلام
...
چند بیتی به اقتضای کلام
***
گر که گاهی به طنز رو دارم
...
در حساب مزاح بگذارم
***
خواستیم یادگار بگذاریم
...
کمی از دوره را به یاد آریم
***
دوره ای پیش هم به سر کردیم
...
شام را صبح و شب سحر کردیم
***
ایست قسمت چو میکشد اصغر
...
کل پادگان می شود خبر ( پی نوشت 1)
***
نورعلی زاده نام او حامد
...
به صدای خوشش همه شاهد
***
یار دانشگه است و همشهری
...
آشنا هنجره به هر بحری
***
هم صمد اهل ذوق و استاد است
...
هنر خویش یاد ما دادست
(صمد اهل تبریز و مربی رقص آذری است و به بچه های یگان در وقت استراحت رقص یاد میداد )
***
یعقوب و شعر های ترکی او
...
لحن بی غل و غش و خاکی او
***
یار هم تختی ام احد صیفی
...
خوش بود گر صدای او شنوی
***
شیر علی پور یار اعلائی
...
غیر مسجد نبینشان جایی
***
دکتر خوش مرام سیاوش خان
...
لطف دارد به بچه های یگان
***
بهر بیمار نسخه می پیچد
...
مثل من از رژه نمی پیچد
***
شهرت ادغامی است و نام حسین
...
جدی و ساکت و قیافه خشن
***
وان حسین ( ابطحی )دگر که در مترو
...
همسفر بودیم و حرف شد از تلو
***
وقت ترمز تلو تلو خوردیم
...
آن تلو را به یاد آوردیم
***
عده ای هم ز ما جلو بودند
...
توی آغوش هم ولو بودند
***
مهدی ترکمانی و نوطاش
...
نجفی ، کله سری ، ای کاش
***
خواب چشمان بنده را نبرد
...
تا که این شعر را بسر ببرد
***
چونکه میدان تیر فردا هست
...
نصف شب من گشته نهست( نه هست )
( نهست به معنی غیبت در سربازی است که معادل سه روز اضافه خدمت است)
***
آری آری نهست از خوابم
...
اندکی مضطرب و بی تابم
***
البته نه به خاطر فردا
...
بلکه یک دغدغه ز دیگر جا
***
ز همان است که نخوابیدم
...
بگذریم بچه ها ، کجا بودم ؟
***
جز نگهبان و بنده و دیوار
...
کس ندارد دو دیده ی بیدار
***
باز گردیم بر سر مطلب
...
بچه های یگان به خواب و به شب
***
از اسامی بچه ها آنچه
...
مانده در یاد توی این مخچه
***
روی کاغذ میاورم تا بعد
...
یادگاری بماندم شاید
***
دوستانی که بچه تهرانند
...
در یگان فعل حال اینانند
***
مرتضی و وحید و علی و حسین
...
کاوه و مهرداد و آریا ، در ضمن
***
سالمی روی تخت همسایه
...
مثل یک تپه خفته در سایه
(سالمی یکی از بچه های تپل یگان بود و منظور از تپه اشاره به چاقی اوست )

***
گر که شوخی به جای می آرم
...
قصد و منظور خنده ای دارم
***
یار اسموک شده مرا کسری( کسرا)
...
نشود آگه این سخن کس را
smoke
***

کامبیز هم اهل داستان و هنر
...
بر زبان هم مسلط است به نظر
***
مهدی اندر ادب نمونه ماست
...
نیستم تعارفی و گویم راست
***
هم رضا ست شهرتش ملکی
...
کرده گویا سه شب نهست الکی
***
آریا تهم لقب بـُــود دافوس
...
اهل ورزش ، تکاور و خوش روس (ت)
(پینوشت2)
***
آریا می دهد به ما نرمش
...
چونکه دارد پی اچ دی در ورزش
***
در نبرد مانور می غرید
...
کف هر تیمسار می برید
***
از پیش پایان خدمتت تبریک
...
آریا ، ای نظامی شیک
***
هم محمد رضا علیزاده
...
در رژه اولین کس افتاده
***
هم سلامی که در یگان منشیست
...
می کند نام بچه ها را لیست
***
نام مسعود و شهرتش علوی
...
عاشق شعر و مطلب ادبی(ست)
***
هم ابوالفضل خالقی اهل هنر
...
نیچه را دوست دارد و باور
***
قافیه چونکه تنگ می آید
...
شعر گاهی جفنگ می آید
***
دوستان در ادامه مطلب
...
باقی شعر می گشایم لب
***
بچه هایی که اسمشان جا ماند
...
سعی دارم بیاورم در یاد
***
تا که سررشته سخن نرود
...
نام یاران ز یاد من نرود
***
هست انبار دار ما هنری
...
بچه بهبهان و ز عیب بری
***
گفت سرگرد ما به تولیدی
...
ماسکت افتاد ای پسر ،تو میمری
( در تمرین عکس العمل در برابر حمله شیمیایی ماسک از دست تولیدی افتاد و سرگرد از راه دور با بلند گو گفت : تولیدی تو مردی)
***
یک شبی هم که موش آمده بود
...
راستی یگان به هم زده بود
***
داد خرما به موش تولیدی
...
من بپرسیدمش چرا دادی
***
گفت دادم که موش مست شود
...
تا که از پست خویش نهست شود
***
مهرداد دوید از پی موش
...
ایست گفت و نگیرمت ای موش (پینوشت3 )
***
موش ترسید و رفت در سوراخ
...
بچه ها داد می زدند : ای آخ
***
رفت باید سراغ فرمانده
...
چه کنیم قانعی ، تو فرمان ده
***
تا شنید این حدیث محرابی
( محرابی یکی از افسران آموزش ما بود )
...
گفت که گربه ایست نام او کامبی
***
گویمش تا که در یگان آید
...
مادر موش گنده را گ...ا...ی...د
***
گر که شوخی به جای می آرم
...
قصد و منظور خنده ای دارم
***
الغرض ، تا ز ره رسید هومن

...
گفت حل نیست مشکلی بی من
( هومن افسر آموزش دیگر ما بود )
***
زد به موش زرنگ با ژ3
...
موش پاشیده شد چنان ماسه
***
کرد با ژ3 سوی موش آتش
...
آری این است قدرت ارتش
***
باقی دوستان که جا ماندند
...
در دلم بی گمان به جا ماندند
***
پلکهایم دگر شده سنگین
...
فتاد از دستم این قلم به زمین
***
نامه پایان رسید ای یاران
...
یادگاری ز من به این دوران
***
تا که در دست بچه ها ماند
...
یاد آرد چو شعر من خواند
***
این یگان با تمام خاطره ها
...
ماند از من اثر برای شما
***
گرچه نامش گذاشت باید معر
...
از سلیمی ست یادگار این شعر
***
بنده هستم سلیمی از خلخال
...
مخلص بچه های مشد و باحال


پی نوشت 1 ) ایست قسمت احترام به مقام مافوقی که به محوطه یگان وارد می شود است و به منظور آگاهی دیگر افراد یگان از حضور مقام مافوق است که توسط نگهبان با بلندترین صدا باید فریاد زده شود .

پینوشت 2 ) دافوس مخفف دوره فرماندهی و ستاد است که نظامیان در درجه سرگردی به بالا میتوانند آن را بگذرانند و یکی از دوره های مهم ارتش است . علت اینکه آریا دافوس روی من ماند این بود که یک روز استاد کلاس زندگی در شرایط دشوار سر کلاس نیامده بود و من به افسران آموزش گفتم که میتوانم این درس را تدریس کنم . برای بچه ها از زندگی در شرایط سخت و پیدا کردن پناهگاه و شرایط پناهگاه مناسب و شیوه های تهیه آب در جنگل و بیابان و دشت گفتم و مشخصات علفهای غیر سمی که میتوانند در این شرایط از آن تغذیه کنند را برای آنها تشریح کردم . سپس شیوه های مختلف تله گذاری برای شکار حیوانات را به آنها گفتم . بعد از این تدریس بچه ها لقب آریا دافوس را روی من گذاشتند که بی ارتباط به تیر اندازی خوب و جدیتم در یادگیری تمرینات و اجرای آنها نبود .
در ضمن از هفته اول بچه های یگان را من نرمش میدادم که حمید لطف داشته و گفته پی اچ دی در ورزش دارم که واقعیت این است که لیسانسش را هم ندارم . آنجایی هم که گفته در مانور نبرد می غرید مربوط به مانوری است که انجام دادیم و دشمن فرضی را شکست دادیم . من فرمانده یک دسته نه نفره بودم و در حین انجام مانور با فریاد های بلند خویش دوستان و افرادم را فرمان میدادم به طرزی که بعد از انجام مانور امیر سر تیپی که مانور ما را از تپه فرماندهی هدایت میکرد مرا به تپه فرماندهی فرا خواند و به من پیشنهاد افسر آموزش شدن داد که من در کمال ادب این پیشنهاد را رد کردم . در این مانور ، در نبرد با دشمن فرضی پای دو تا بچه ها از جمله حمید در سقوط از تپه ماهور ها پیچ خورد که با آمبولانس به بهداری صحرائی منتقل شدند! (هاها) با همه این تفاصیل باید اضافه کنم که حمید چون مرا دوست دارد به من خیلی بیشتر از حدی که لایقم بوده لطف داشته .

پینوشت3 ) یک شب موش در یگان آمده بود و مهرداد که قبلا گفته بودم هر صدایی را تقلید میکند با تقلید صدای فرمانده یگان دنبال موش کرده بود و داد میزد بدو موش .... نگیرمت ها ! ... داستان این نگیرمت این بود که روز قبل در هنگام تمرین و دویدن با اسلحه تعدادی از بچه ها خسته شده بودند و تقریبا راه میرفتند که فرمانده دنبالشان میدوید و فریاد میزد که نگیرمت ها ! اگه بگیرمت نگهبانی تنبیهی میخوری

۱۳۸۶ آذر ۲۵, یکشنبه

دوستان آموزشی

حمید الیمی اسو

بچه خلخال است . با قد بلند و بدنی لاغر و دماغی بزرگ با لهجه ای شیرین که فارسی را از لحاظ دستوری بی نقض ادا می کند اما به قمقمه میگوید گمگمه یا به قنداق اسلحه می گوید گنداگ . به جرات می توانم بگویم که در سالهای اخیر در بین وبلاگ نویسان و شاعرانی که دیده ام کسی را ندیده ام که به قدرت و توان وی شعر کهن بگوید و به اندازه وی شعر از بر باشد . حمید شاعری است که به علت ذوق مفرطی که داشته در دانشگاه پیام نور و به صورت غیر حضوری تحصیل کرده . اما در نقد و بحث های ادبی هیچگاه وا نمی ماند . عاشق شهریار است و در این مدت داستانها (شاید هم افسانه هایی ) از زندگی شهریار تعریف می کند که شنیدنش برای من که تنها دیوان اشعار شهریار را میخوانده ام به شدت شنیدنیست .

شبی نیست که حمید بخوابد و شعری نگوید . چند شب پیش شعری که چند روز روی آن کار میکرد و در آن شعر نام اکثر بچه های گروهان را نوشته بود را در صبحگاه یگان برای همه خواند . اگر فرصتی باشد حتمن این شعر را با اجازه حمید در هیس خواهم گذاشت چونکه شعر بسیار شیرین و خنده داری است . این روزهای آخر من و حمید خیلی با هم حرف میزنیم . آدرس و شماره تلفن همدیگر را گرفته ایم تا با هم در مکاتبه باشیم . متاسفانه در کامپیوتر اصلا وارد نیست مگر نه تا به حال چند بار بهش پیشنهاد دادم که برایش وبلاگی درست کنم تا نوشته هایش را در معرض دید و نظر مخاطب بگذارد . اما او با کمال فروتنی می گوید : هنوز شعرهایم در حد ارائه نیست . این برای من که از سن پایین می نویسم و اعتماد به نفسم کمی زیاد تر از حد استاندارد است بسیار جای تعجب و گاهی شرمندگی است . من کمتر دیده ام که شاعران و نویسندگان جوان جرات گفتن غزل و به طور کلی وارد شدن به نظم و شعر کهن فارسی را داشته باشند و یا اگر هم در این وادی وارد می شوند مانند بعضی از شعر های خودم ایرادات عروضی در اشعارشان پیداست . اما این آدم در اوج امکانات محدود چنان به زبان فارسی شعر می سراید که روح و جان آدم را جلا میدهد . حمید نه تنها شعر کهن بلکه شعر مدرن و سپید هم میگوید و شعر گفتنش دست مریزاد دارد .

من اگر چه شعر هایم ایراداتی هم دارد اما با اینحال هر کسی را در شعر قبول ندارم . اصولاما ایرانی ها در زندگی هر کجا قافیه تنگ می آید اشعاری می سراییم ، و معمولا اکثر دوستان من حداقل یکی دو شعر در طول زندگی گفته اند اما حمید حقیقتا استادانه شعر می گوید . شعری که در وصف یگان ما من باب ثبت خاطره گفته است را حتمن از او میگیرم و برایتان می نویسم .

۱۳۸۶ آذر ۲۴, شنبه

موقت ناموس

یکی از بچه ها اسلحه سازمانی اش که از صبح از اسلحه خانه تحویل می گیریم را روی زمین انداخت . از قصد نینداخته بود . خواست فانوسقه و چهاربندش را درست کند که تفنگ که به پایش تکیه داده بود ش رها شد و به زمین افتاد و تلق صدا کرد . جناب سروان گفت که پسر جان این تفنگ ناموس تو سربازه ... تو ناموست رو روی زمین میندازی ؟

مهرداد که ته صف ایستاده بود و این داستان اصلا بهش مربوط نبود گفت البته جناب سروان این ناموس موقت ماست . چون بعد از این دوره شما ناموس فعلی ما را به سربازانی که بعد ما می آیند می دهید و جای ناموس به آنها هم قالب می کنید . جناب سروان گفت حالا چون ناموس موقت است باید زمین بزنیدش ؟ من پریدم وسط و گفتم : بله دیگه .... ناموس موقت رو باید زمین زد جناب سروان !

۱۳۸۶ آذر ۱۶, جمعه

دوستان آموزشی

سیاوش و کامبیز و مهرداد برادران خدمتی من محسوب می شوند . در خدمت هر دو سه نفر برادر خدمتی می شوند . برادران خدمتی در تمام اوقات با هم هستند و همیشه هوای همدیگر را دارند . سیاوش بچه شرق تهران است و دامپزشکی خوانده است . بزنم به چوب قد بلندی دارد و به همراه من در صف اول رژه قرار دارد . مدام در فکر پیچاندن است . چند باری خانه مان آمده و رابطه خیلی نزدیک و خوبی با او دارم . سیاوش با اینکه دامپزشک است اما پزشک گروهان هم محسوب می شود . همین مساله سوژه خنده همیشگی ما است که پزشک گروهان ما دامپزشک است !

کامبیز بچه فرشته است و خانه شان تا خانه ما با وجود ترافیک 7....8 دقیقه فاصله دارد . کارگردانی خوانده و پیش از خدمت زبان تدریس می کرده . ساکت و متفکر است . هفته اول از او پرسیدم نظرت در مورد آسایشگاه چیست ؟ گفت عین کتاب کوری ساراماگو . از نظر سبک موزیکی که گوش میدهد و کتابهایی که می خواند اشتراکات زیادی داریم . گیتار الکترونیک می نوازد و او هم از شاگردان رضا یزدانی بوده و این هم وجه اشتراک دیگر ماست . بودن او موهبت بزرگی است چونکه سیاوش زیاد اهل کتابهای غیر تخصصی اش نیست و وجود کامبیز باعث میشود که در اوج خستگی و در فضایی کاملا بی ربط به عنوان مثال در مورد کافکا و هگل و سارتر و بکت و سینما و هنر و خیلی چیزهای دیگر بحث کنیم و به نوعی گذشت زمان را متوجه نشویم . آشنایی با او برایم افتخار بزرگی بود .

مهرداد مهندس برق است . هر صدایی را در عرض چند بار شنیدن تقلید می کند . وقتی که ادای فرمانده گروهان یا گردان را در می آورد همه اقراد یگان از خنده ریسه می روند . بچه غرب تهران است . روزهای اول هر وقت که میدیدمش در حال فحش دادن به شوهر عمه اش بود که گویا قرار بوده برایش امریه بگیرد و کارهایش را ردیف کند که راحت تر خدمت کند اما اینکار را نکرده بوده . این بچه انقدر از دست شوهر عمه اش شاکی بود که ماجرای بد قولی شوهر عمه اش را روی دیوار های محل نگهبانی اسلحه خانه و آسایشگاه و توالت هم نوشته بود . اصولا مهرداد از هر ده کلمه ای که می گوید 7 تایش خنده دار است .

۱۳۸۶ آذر ۱۵, پنجشنبه

دوستان آموزشی

هر چه به پایان دوره آموزشی نزدیک تر می شویم روزها اگر چه آسانتر ، اما سخت تر می گذرد . آسانتر می گذرد چون آموزشها سبک شده و بدن به ورزشها و تمرینات عادت کرده و سختتر می گذرد چون از دوستانی که در طی این مدت پیدا کرده ام جدا خواهم شد . دوستانی که از اقصا نقاط ایران در طی این دوره پیدا کردم . با هم زندگی کردیم و لحظه های خوشی را در کنار هم گذراندیم . دوست دارم در این دو هفته باقی مانده از این دوستانی که نخواهند دانست در اینترنت نام و خاطره و یادشان ثبت می شود بنویسم .

علیرضا ایماب اسی

بچه مشهد است . از آن پسر های دوست داشتنی است . فوق لیسانس مکانیک از دانشگاه فردوسی مشهد دارد . زبان انگلیسی او خیلی خوب است . آن اوایل یک روز که در آسایشگاه در حال خواندن کتاب (زبان انگلیسی) یازده دقیقه پائلو کوئلو که اشکان برایم از هند فرستاده بودم دم تختم آمد و گفت : آریا جان بچه ها میگن که شما روزنامه نگار هستید ؟ بهش تعارف زدم که روی تخت بنشیند . از داخل کمد آجیل و بیسکوئیت و فلاکس چای را در آوردم و با هم برای اولین بار گرم گفتگو شدیم . من از خودم و کار هایم کمی گفتم و او از زندگی و کارهایی که می کند . می گفت گیتار می زند و این یکی دیگر از نقاط مشترک بینمان بود . بهم گفت اگر مشکلی در زبان داشتم به او بگویم . این فرصتی عالی برای من بود . با او و کامبیز که پیش از سربازی در دانشگاه علمی کاربردی زبان تدریس می کرده در زمانهایی که بیکار بودیم به خواندن انگلیسی می گذراندیم . خوشبختانه هر دو بیشتر از من می دانستند و من تنها از سواد این دو استفاده می کردم .

دیروز دو سه روز مرخصی داشتیم . قبل رفتن از آسایشگاه با تعدادی از بچه های شهرستان که به خانه و شهرشان نمی رفتند و در آسایشگاه می ماندند خداحافظی می کردم می گفتم که تشریف بیاورید منزل تا در خدمتتان باشم و پادگان نمانید . با هم میریم تهران گردی خوش میگذرد و از این حرفها که شاید آنها به حساب تعارف می گذاشتند و تشکر می کردند . علیرضا را دیدم که روی تختش خوابیده و کتاب می خواند . بهش گفتم علیرضا وسایلت را جمع کن . باید بیای پیش من . گفت نه نمیشه . گفتم بیا بابا بالاخره خونه ما یه گیتار شکسته پیدا میشه که با هم دلنگ و دولونگی کنیم . میریم با هم می گردیم . خیلی اصرار کردم . گفت به خاطر اینکه ارشد هنگ است نمی تواند از پادگان خارج شود . اما جواب جالبی هم در این حین داد .

گفت : قربونت برم یره ، اما دستی که ژ3 میگیره نمیتونه خوب گیتار بزنه .

خندیدم و گفتم راست میگی والا . انگشتهای من هم مث چوب خشک شده .

۱۳۸۶ آبان ۲۹, سه‌شنبه

مرخصی تاهل

جناب سروان گفت بچه های متاهل می توانند 4 روز به مرخصی بروند . هر کس چیزی می گفت . کسی گفت جناب سروان چرا مجرد ها را نمی فرستید بروند مگه مجرد ها آدم نیستند ؟ جناب سروان هم گفت : مجرد ها چکار دارند که بروند خانه . همینجا خوب است دیگر . کسی با لهجه لری گفت مگه متاهل ها می روند خانه چکار می کنند ؟ ما هم همان کار را میکنیم .

کس دیگری گفت : حتما باید در شناسنامه ثبت شده باشد ؟ یکی دیگر از آن طرف گفت : اهکی اگر قرار باشه ثبت نشده باشه که من پنج تا زن دارم .

من هم در این هیری ویری گفتم : جناب سروان اگر چند ساعت به من مرخصی بدهید من همین سر خیابون زود زن میگیرم و بر میگردم که شامل مرخصی بشم . خلاصه خیلی خندیدیم

۱۳۸۶ آبان ۲۶, شنبه

قارداش

اهل یکی از شهر های نزدیک تهران است . یکی از شهر های کارگر نشین و فقیر . نزدیک پایتخت . اصلیتی تبریزی دارد. اما خودش میگوید نزدیک تبریز هستیم . روستایی به نام چاروار یا چهار تپه (گسل) به زبان فارسی . خودش را مرید شهریار می داند . نامش مهم نیست ، من قارداش صدایش می کنم .

قارداش مثل فلفل است ، ریزه و فرز و ورزیده . داش مشدی و عاشق قهوه خانه و قلیان خوانساری . شعر می گوید . نزدیکترین رقیب من در مسابقات و تمرینهای رزمیست . رزمی کار است و وقتی دانست من هم گاهی روی تاتمی می رفته ام از قهرمانی های کشوری اش در رشته کونگ فو برایم گفت . در میدان مانع که میدانی پر از مانع های مختلف ، متنوع و دشوار رزمی است بعد از من نفر دوم شد . در عوض در باز و بسته کردن ژ 3 هم من بعد از او که 58 ثانیه ای ژ 3 را باز بسته میکند نفر دوم هستم . من رکوردم در تکه تکه کردن ژ3 و سر هم کردنش 62 ثانیه است . او چشم بسته در 138 ثانیه این کار را می کند و من در 146 ثانیه .

قارداش اهل دروغ و ریا نیست کتاب زیاد خوانده و بحث کردن با او که چنان لهجه ترکی غلیظی دارد باعث لذتی مضاعق است . قارداش دیشب آمد کنار تختم و من که مشغول کتاب خواندن بودم را صدا کرد یکی از اشعارش که درباره سربازی در همان لحظه سروده بود را برایم خواند . وقتی تمام شد گفتم درود به ذوق و طبعت قارداش . کلی هم خندیدم . شما هم بخوانید . اما حیف لهجه و شور و حرارت قارداش را هم می توانستم در این پست منعکس کنم .

فلک با رنگ بدبختی نوشته نام سربازی
بود یک تکه نان خشک به هر شب شام سربازی
***
بکوب ای نازنین پایت که باید طی کنی این راه
بدان هر شیر غرنده فتد در دام سربازی
***
اگر چشمت پر از خون شد نخواب ای شیر غرنده
بباران اشک چشم خویش ، جوان در جام سربازی
***
تو بر برجک نگهبان شو مشو غافل ز هوشیاری
که برجک باشد ای آگه به سان بام سربازی
***
َروی پا مرغی و چپ راست ، گهی هم گام آهسته
بپر مانند زاغان تا شوی تو رام سربازی

۱۳۸۶ آبان ۲۴, پنجشنبه

شعار های ورزش

سه روز در هفته ورزش داریم . همه یگانها که بالغ بر 5000 هزار نفرهستند با لباسهای متحد الشکل سفید رنگ و شلوار خاکی به میدان رژه که زمینی آسفالت شده و بسیار وسیع و مستطیل شکلی است می روند و دور آن را اول سه دور میدومدو سپس نیم ساعت نرمش میکنند . در هفته های اول ورزش بدون اسلحه ژ3 انجام می شد . اما در هفته های اخیر با اسلحه می دویم و ورزش می کنیم . ژ 3 اسلحه سنگینی است و 4200 گرم وزن اسلحه بدون گلوله آن است . نرمش های اسلحه و همچنین تمرین های جنگ سر نیزه آمادگی بدنی سربازان را بالا می برد و آنها را برای اردوی جنگی و تمرین ها و مانور هایی که به زودی خواهیم داشت آماده می کند .

در حین دویدن هر یگان شعار های جالبی می دهند که بعضی روحیه بخش و بعضی حماسی و گاهی خنده دار هستند . این شعار ها توسط بچه های یگان که صدای بلند تری دارد گفته میشود . معمولا هر یگان دو سه نفر برای شعار دادن دارد . روی برد آسایشگاه بچه های شعر هایشان را می چسبانند و در زمانهای استراحت با هم تمرین می کنند .

شیوه شعار دادن در میدان رژه به این شکل است که یک شعر یا شعار به چند قسمت تقسیم می شود و ارشد شعار هر قسمت را می خواند و بقیه افراد یگان که 120 نفر هستند آن را تکرار می کنند . بعضی از شعار ها حماسی بعضی مذهبی و بعضی حالت کل کل و خط و نشان کشیدن برای بقیه یگان ها و به رخ کشیدن آمادگی جسمانی افراد هر گروه است . در یگان ما تعداد بچه های آذربایجان بیشتر است و بعد از آنها بچه های تهرن و دیگر نقاط ایران و بزنم به چوب اکثر بچه های ما بدنهای ورزیده و آماده ای دارند . اینکه نام بچه های آذربایجان را آوردم به خاطر این است که خدا وکیلی این ترکها با غیرت هستند و احساسات ناسیونالیستی قوی دارند . از آنجایی که من هم خون آذری از طرف مادری در رگهایم دارم علاوه بر بچه های تهران و شیراز و اصفهان و یزد با بچه های آذربایجان که معمولا با خودشان می چرخند نیز دوستی نزدیکی داریم و هر گاه اختلاف قومیتی بینمان می افتد قضیه به راحتی حل و فصل می شود و شیرینی و شکلات در آسایشگاه پخش می شود تا کام ها شیرین شود و تلخی و کدورتی باقی نماند . به هر حال صد و بیست نفر از اقصا نقاط ایران ماندشان در یک محل به مدت دو ماه بدون بحث و در گیری نخواهد بود .

از ماجرا دور نشوم در این پست میخواهم شعار های ورزش صبحگاه را بنویسم .

شعار ها ... نوشته های بلد شده یا تو پر جواب افراد یگان به آنچه ارشد شعار می گوید است :

ایران وطنم ( صدای ارشد شعار ) .... ایران وطنم ( صدای صد بیست سرباز همراه با کوبش همزامان کف پا بر زمین که صدای هول انگیزی درست میکند )
خاکش کفنم .... خاکش کفنم

صد و ده ( نام یگان ما صد و ده است ) ....... شیر ِ .... صد و ده ..... شیرِ


بگویید ــــــــــــــ بگویید ــــــــــــ به دشمن ــــــــــــــــ به دشمن ـــــــــــــــــ صد و ده ــــــــــــــــــــ صد و ده ــــــــــــــــــ یگان ِ ـــــــــــــــــ یگان ِ ــــــــــــــــ دلاور ـــــــــــــــــــ دلاور ــــــــــــــــــ تکاور ـــــــــــــــــ تکاور ـــــــــــــــــــ به میدان ـــــــــــــــ به میدان ـــــــــــــــــ می آید ــــــــــــ می آید

ای ایران ای مرز پر گهر ... الی آخر



بعضی از شعار ها تنها اصوات کشیده و منقطع است که بشکل آهنگین ادا می شود مانند : هیا هیا هیا هو ـــــــــــــ هیا هیا هیا هو ـــــــــــــ هو هو هو هو هیا هو ـــــــــــــــ هو هو هو هو هیا هو ...

بعضی از شعار ها حالت کل کل با بقیه یگان و دعوت از انها برای تلاش بیشتر دارد مانند :

یگان عقبی رو فوتش کنید فوتش کنید ـــــــــــــ یگان عقبی رو فوتش کنید فوتش کنید ـــــــــــــــــ نفس نداره ، نفس نداره ـــــــــــــــــــ نفس نداره نفس نداره .... و بعد همه افراد یگان در حال دویدن بر می گردند و یگان عقبی را فوت می کنند و بعد دست می زنند و به جلو بر می گردند و شعار دوباره تکرار میشه .

صد و ده قهرمان ـــــــــــــ زلزله پادگان

روحیه ــــــــــــــــ عالیه ــــــــــــــ اتحاد ــــــــــــــ عالیه ــــــــــــــ رفاقت ـــــــــــــــ عالیه ـــــــــــــ همدلی ـــــــــــــــ عالیه ـــــــــ همبستگی ـــــــــــــ عالیه ــــــــــــــــ انظباط ـــــــــــــــ عالیه ــــــــــــــــــ ورزش ــــــــــــــــ عالیه ـــــــــــــــ صد و ده ــــــــــــــــــــ عالیه

بعضی از شعار ها هم شعر های خوانندگان بدبختی است که اگر بفهمند شعرشان چطور در پادگان تغییر میکند و خوانده میشود احتمالا دهنشان باز می ماند مانند شعر بنیامین ( دنیا دیگه مثل تو نداره )

ارتش مث صد و ده نداره ــــــــــ نداره نه میتونه بیاره ــــــــــــــ دلا همه بی قرار رژه ــــــــــــــ رژه ای که مرخصی نداره ـــــــــــــــ هیچکی مث ما نمیتونه ــــــــــــــ پاشو اینطور رو زمین بکوبونه ــــــــــــ ژ 3 چسبیده رو سینه هامون ـــــــــــــــ میلرزه زمین زیر پاهامون .... هاها

پادگان به گوش ....... ما همه یک به یک اهل ورزشیم
تکاور ، دلاور ، شیر ارتشیم
فتاده ترس ما به قلب دشمنان
همچو رعد ، همچو برق ، مرد ِ آتشیم


میدوم خیلی هاش مسخره هست اما باور کنید هواس آدم را از سختی حرکات رزمی پرت میکند

۱۳۸۶ آبان ۲۲, سه‌شنبه

تخت های زهوار در رفته

دیشب نگهبان آسایشگاه بودم ، وظیفه نگهبان آسایشگاه این است که سه ساعت در آسایشگاه در زمان خاموشی و خواب بقیه بچه ها بگردد و مواظب بچه ها و بخاری ها باشد . انکه کسی از روی تخت ( تختها دو طبقه است ) پایین پرت نشود و اینکه کسی خر خر نکند که بقیه بیدار شوند . نگهبانی آسایشگاه تا دیشب کار احمقانه ای به نظرم می آمد . اما با اتفاقی که دیروز افتاد فهمیدم که خیلی هم احمقانه نیست و تختهایی که ما داریم در زمان جنگ جهانی دوم احتمالا به دستور هیتلر ساخته شده است . خیلی قدیمی و درب و داغون هستند و میله هایی که آنها را روی هم سوار کرده خیلی قدیمی و گاها زنگ زده است و وقتی رویشان میخوابی به زوزه می افتند .

اما اتفاقی که باعث شد بفهمم داشتن نگهبان در آسایشگاه ضروری است هم جالب و تاسف بر انگیز بود . افسر نگهبان در حدود ساعت 2 بامداد به من سر زد و پرسید که مشکلی نیست ؟ من هم گفتم نه و او رفت . بعد از مدتی از یکی از تختها صدایی شنیدم صدایی شبیه شکستن چوب یا چیزی در این مایه ها . خودم را به آن تخت رساندم و دیدم که طبقه بالایی از یک طرف میله هایش کج شده و نفری که در زیر تخت بود هم خواب بود و تخت فلزی با کفه چوبی اش که سنگین هم است داشت بر روی رو آوار میشد .

طبقه بالا داشت بر روی سر نفری که در طبقه پایین خوابیده بود خراب میشد و هر دو طرف خواب خواب بودند . نفر پایین را همانطور که در خواب بود صدا کردم و چون خوابش سنگین بود در همان وضعیت خواب کشیدم از تخت بیرون
. او که از خواب بیدار شده بود شوکه شد و با چمان از حدقه در آمده صحنه ای که داشت پیش می آمخد را می دید . سراغ نفر طبقه بالا رفتم که با وجود شیب حدودا 30 درجه ای بالشتش را بغل کرده بود و غرق خواب بود . تا آمدم او را بیدار کنم تخت شروع به لنگر انداختن کرد و در نهایت سقوط کرد . خوشبختانه خود نفر بالایی در آخرین لحظه بیدار شد و آویزان من و طبقه دوم تخت مجاور شده بود . بچه ها از صدای برخورد تخت با زمین بیدار شدند اما خوشبختانه کسی صدمه ندید .

جای تاسف است برای ارتشی که این همه ادعای قدرت و توان نظامی دارد اما از تهیه چهار تا دانه تخت مناسب برای افسرانش عاجز است . این در حالی است که سپاه پاسداران که اقدام به سرباز گیری میکند برای سربازانش وضعیت رفاهی به مراتب راحت تری را تدارک می بیند . یک نمونه کوچک اینکه در سپاه هر یک مرغ برای 4 نفر است اما در ارتش برای 8 نفر . در ارتش جیره غذایی هر سرباز برای سه وعده در روز برابر 800 تومان است اما در سپاه 1500 تومان . در سپاه البته به هیچ وجه نظم و انضباظ و سختگیری های ارتش وجود ندارد و ابهتی که ارتش دارد را ندارد اما چه فایده وقتی سربازان در پادگان های ارتش گاهی گرسنه میخوابند . باور کنید که روزهایی که پادگان هستم نمیتوانم راحت غذا بخورم . اولا چون غذایشان خیلی افتضاح است و بوی خاصی میدهد ( فکر کنم کافور ) و دوم اینکه انقدر کم است که تنها در حدی که ته دلم را بگیرد غذا میخورم و برای سیر شدن به بوفه پادگان که ساندویچ میفروشد میروم یا تن ماهی و این جور چیزها را میخورم .

با وجود همه این حرفها هخوشحالم که سپاه خدمت نمیکنم . اصلا دوست نداشتم که در سپاه تقسیم شوم .

۱۳۸۶ آبان ۲۰, یکشنبه

پیش بی موقع

چند روز پیش جزء گروهان آماده بودم . گروهان آماده یک تیم اقدام سریع است که به منظور کاهش خسارات بلایای غیر مترقبه مانند سیل و زلزله وارد عمل می شود . زمان پست آماده باش یگان آماده 24 ساعت است و افراد این یگان در این مدت حق در آوردن پوتین و لباس فرم را ندارند و در تمام مدت باید آماده باشند و با شنیدن فرمان پیش در عرض سه ثانیه در جلوی یگان به خط شوند .
هر یک از افراد وسیله ای دارد . یکی شلنگ اتش نشانی . یکی طناب یکی کپسول آتش نشانی و ... من هم یک کپسول آتش نشانی 10 کیلویی را باید همه جا با خودم حمل می کردم .

اتفاق مسخره ای که افتاد این بود که یکی از بچه ها وقتی افراد یگان آماده در حال استراحت بودند پیش کشید و بچه ها ی یگان هم به خیال اینکه افسر نگهبان پیش کشیده در عرض سه چهار ثانیه به خط شدند . اما افسر نگهبان بیرون آمد و گفت من پیش نکشیدم . چه کسی بود که پیش کشید ؟ ما هم از همه جا بی خبر گفتیم نمی دانیم چه کسی بود . جناب سروان هم گفت اون آدم خودش بیاید بیرون تا بقیه تنبیه نشوند . کسی بیرون نیامد . من گفتم جناب سروان ! همه داشتیم استراحت می کردیم من داشتم کتاب می خواندم چند تا از بچه ها تلویزیون می دیدند و عده ای هم خواب بودند . ما خودمان وقتی استراحت می کنیم برای خودمان سر خود پیش نمی کشیم که زابرا شویم . در ثانی اون کسی که فریاد کشید پیش ! حتما توجیه نبوده . ما نمی دانستیم که این کار خلاف است .

افسر نگهبان گفت مگه اینجا شوخی داریم که الکی پیش بکشید . یا اون نفر که انقدر مرد نیست که خودش ، خودش را معرفی کند را معرفی کنید یا اینکه خودتان تنبیه می شوید . کسی بیرون نیامد . خلاصه آن شب تا صبح برای تنبیه ده بار افسر نگهبان پیش کشید و از آسایشگاه بیرون آمدیم و به خط شدیم و در سرما بشین و پاشو رفتیم . آن شب گذشت و فردای آن روز فرمانده یگان که یک سروان دیگر است از افسر نگهبان قضایا را شنیده بود و گویا افسر نگهبان نامرد ماجرا را صورت جلسه کرده بود و به سلسله مراتب فرماندهی گزارش داده بود .

فرمانده یگان وسط کلاس امداد های اولیه وارد شد و کلاس را قطع کرد و گفت دیروز در یگان آماده پیش کشیدند و خبرش به بالا رسیده . چه کسی این کار را کرده . خودش خودش را معرفی کند اگر معرفی کند کاری با او ندارم . کسی خودش را معرفی نکرد . دوباره گفت بقیه بگویند که چه کسی پیش کشیده مگر نه کل یگان تنبیه میشوند ، کل مرخصی ها تا اطلاع ثانوی باطل میشود . یگان آماده دوباره تمدید می شود و یک روز تعطیل دیگر را باید در پادگان بماند و از نمره فرماندهی تک تکتان 10 نمره کسر میکنم . صدای آه بلندی از بچه ها بلند شد و زمزمه های : بلند شو . هر کس بوده انقدر مرد باشد که خودش را معرفی کند و ... از بین بچه ها به گوش رسید . اما باز هم هیچ کسی خودش را معرفی نکرد .

در همین زمان بود که روح مرحوم تختی شروع به مشت و مال دادن شانه من کرد و من با خودم فکر کردم اگر خودم را معرفی کنم شاید وضعیت به گونه ای دیگر شود و دو ستانم از این تنبیه وحشتناک فرار کنند و آن کسی هم که اینکار را کرده کمی خجالت بکشد . دستم را بلند کردم و گفتم جناب سروان من بودم که فریاد زدم پیش . نمی دانستم این کار خلاف است . خیره شد در چشمانم . من هم که ایستاده بودم خیره در چشمانش نگاه کردم . سعی کردم قیافه ام کاملا جدی باشد تا نفهمد دروغ گفته ام . همین موقع یکی دیگر از بچه ها که تخت بغل من خوابیده بود و همان موقع که داشتم کتاب می خواندم ( یک کتاب نقد آثار کارلوس کاستاندا بود به نام تعلیمات عملی دون کارلوس ) از من در مورد محتوای کتاب پرسیده بود بلند شد و گفت جناب سروان آریا داره فردین بازی در میاره اون موقع داشت کتاب می خوند . جناب سروان هم نعره کشید اینجا فردین بازی نداریم . تو چرا به خاطر کسی که یک جو شرف ندارد میخواهی خودت را در مخمصه بیندازی . در همین موقع یکی دیگر از دوستان من که همیشه با هم هستیم و نامش سیاوش است و بچه تهران است از جایش بلند شد و گفت جناب سروان من بودم . اما خنده اش گرفت و جناب سروان اینبار شاکی شاکی شد و به هر دوتایمان دستور داد دور میدان رژه را سه بار بدویم و 50 متر سینه خیز بیاییم تا بفهمیم نباید به فرمانده خود دروغ بگوییم ( خودش این را گفت ). وقتی اینکار را کردیم برگشتیم و در کلاس که در محوطه آزاد برگذار میشد نشستیم .

هنگامی که به کلاس برگشتم متوجه شدم که یکی از بچه ها که مقصر را دیده بود او را معرفی کرده و جناب سروان دستور بازداشت او در بازداشتگاه را صادر کرده . جالب این بود که آن ابلهی که عامل تمام این قضایا بود با قیافه ای طلبکار به من و سیاوش نگاه می کرد . نشستیم روی صندلی خودمان اما خوشحال بودیم که یگان از آن تنبیه سفت و سخت جهیده بود . اما اون کسی که خودش را معرفی نکرده بود برایم جالب بود . چون دفعه اول گفته بودند که اگر خودش را معرفی کند بخشیده میشود و او جرات نکرده بود . به هر حال به نظر من هر بلایی سرش بیاید حقش بوده چون که آدم یا نباید کاری را بکند یا اگر کرد باید انقدر تخم داشته باشد که مسئولیت عملش را قبول کند . مخصوصا وقتی که می گویند تنبیهی هم در کار نیست . اما او انقدر سکوت کرد که داشت 120 نفر آدم که هر روز با آنها غذا میخورد و میخوابد و زندگی میکند را به فـــاک فنا می داد .

اتفاقا آن فرد هم ترک بود و اهل یکی از دهات های آذربایجان و واقعا همیشه برایم سوال بود که این آدم کدام دانشگاه درس خوانده . چون خیلی سخت فارسی حرف میزند و به ترکی به دوستانش میگفت : به ما که ضرری نمی رسید . ما که بچه تهران نیستیم که از نداشتن مرخصی ناراحت شویم . اما بگذار این بچه تهرانی های گو تـفـرن کونشان پاره شود . این را در حین حرف زدن سروان در سر کلاس کمکهای اولیه با گوش خودم شنیدم . واقعا برای شهرستانی هایی که اینطور فکر می کنند متاسفم . چرا برای بعضی ها اسم بچه تهران که می آید انگار خاری است که در چشمشان فرو می رود .

البته نود درصد بچه های شهرستانی اینطور فکر نمی کنند و خیلی هم ماه و دوست داشتنی و صمیمی هستند اما همیشه استثنا هایی هم وجود دارد . به امید تمام شدن عقده بعضی ها .

۱۳۸۶ آبان ۱۷, پنجشنبه

اولین تشویقی

در وقت استراحت با کامبیز و سیاوش و علی کنار در آسایشگاه در حیاط نشسته بودیم و جک می گفتیم و حرفهای خنده دار می زدیم و می خندیدیم . افسر آموزش که یک سال از من کوچکتر است و پسر خیلی خوبی است که فیزیک هوا و فضا خوانده و خیلی شخصیت جالبی دارد نزدیکمان شد . به من می گوید تکاور . این هم اسم مستعاری است برای خودش . دیگر کل گردان به من می گویند تکاور و هنوز وارد نشده اسم هم رویم گذاشتند . علت این کار هم جدیت من در انجام تمرینات و روحیه دادن هایم به بقیه افراد یگان است . البته من هم از این اسم بدم نمی آید و کمی قلقلکم می آید .

جناب سروان گفت : تکاور چی میگین که صدای هر هر و کرکرتون پادگان رو برداشته .
گفتم جک می سازیم جناب سروان .
گفت : چه جالب من خیلی دوست داشتم یکی از کسانی که جک می سازند رو در زندگیم ببینم ، اگر راست میگی یک جک بساز ببینم ؟
گفتم در مورد چی ؟
گفت در مورد سربازی...
همان موقع یک دژبان از مقابل یگان آسایشگاه با موتور رد شد .
گفت : آها در مورد دژبان بگو
دژبان منفور ترین موجود در سربازی است . کسی که دم در پادگان همه ساک و لباست را می گردد که چیزی وارد یا خارج نکنی . کسی که به نداشتن کلاه یا بسته نبودن تمام بندهای پوتین و نداشتن گتر شلوار( کشی که شلوار را با آن به داخل تا می کنند و می بندند ) و هر چیز دیگری که فکرش را بکنید گیر می دهد و دهن سرباز را سرویس می کند .

فی البداهه گفتم : یک روز یک سرباز آموزشی از جلوی یک دژبان رد می شود دژبان صدایش می کند و تمام ساکش را بیرون میریزد و حسابی سرباز را اذیت می کند . سرباز هم وقتی گیر های دژبان تمام میشود به او می گوید :
ــ ببخشید من یک سوال دارم میشه بپرسم ؟
دژبان با اخم سری تکان می دهد به معنی اینکه بپرس
سرباز هم می گوید : من می خواستم دژبان بشم اما آدم عقده ایی نیستم ، فکر می کنید در یگان دژبان قبولم بکنند ؟

بنده خدا جناب سروان از خنده پاره شد . برام یک روز تشویقی نوشت . به همین مسخرگی که گفتم .

تعارفات آئین نامه ایی

در هنگامی که اتفاق غیر مترقبه و ناگواری چون زلزله ، سیل ، بمباران و ... روی می دهد یگان هایی از نیروهای مسلح به محل اعزام می شوند که شامل 5 دسته هستند :

یک دسته گروه تامین که وظیفه محاصره کردن محل را بر عهده دارند و نباید اجازه دهند که هیچ کسی وارد منطقه حادثه دیده شود و همچنین نگذارند که کسی از محل خارج شود ( همان اتفاقی که سه روز بعد از زلزله بم افتاد و نیروها با سه روز تاخیر در محل حاضر شدند . مساله ای که باعث شد دزدان به شهر مصیبت دیده بم داخل شوند و دست زنان و دختران زیر آوار مانده را ببرند و طلاجات آنها را سرقت کنند . اگر به موقع امنیت شهر بم تامین میشد شاهد این اتفاق نبودیم )

یک دسته گروه دیگر گروه تخلیه است و دیگر گروه ها مانند امداد و کمک های اولیه و احتیاط هم وجود دارند . طبق اصول آئین نامه نظامی کشورمان کسانی که در گروه تخلیه هستند وظیفه تخلیه مجروحین و مصدومین و اسناد و مدارک را بر عهده دارند . البته برای تخلیه اولویت هایی نیز وجود دارد .

اولویت اولیه خروج اسماء متبرکه و شمایل و تصاویر رهبر سابق و فعلی جمهوری اسلامی است
اولیت دوم خروج مجروحین و اسناد مجروحین است .

وقتی افسر آموزش در حال گفتن این جملات بود دستم را بالا بردم و گقتم که جناب سروان به نظر شما این کار انسانی است که گروه تخلیه قبل از خارج کردن مجروحین اقدام به خارج کردن اسما و تصاویر و کتاب های مقدس بکند ؟

جناب ستوان هم پاسخ داد درسته . البته از طرف نماینده رهبر به پادگان ها اعلام شده که اول مجروحین خارج شوند و بعد موارد دیگر .
گفتم جناب سروان خیلی جالبه که در یک سیستم منظم چون ارتش که تماما بر اساس آئین نامه اداره می شود هم ما ایرانی ها تعارف کردن را کنار نمی گذاریم .
خندید گفت بله خیلی جالبه .

۱۳۸۶ آبان ۱۱, جمعه

اولین تنبیه

در آسایشگاه بودم و بعد از ساعت چهار بعد از ظهر که آزاد باش می دهند و در اختیار خودمان هستیم . داشتم بین بچه های آسایشگاه شکلات تعارف می کردم . یکی از بچه های تهران پرسید :
ــ آریا چند تا خواهر برادرین ؟

من هم جواب دادم که ما سه تا برادر هستیم . من و آرش و اشکان و خواهر هم نداریم . گفت :
ــ پس خوار ک ... س ...ده هستی
اخمام رفت توی هم و بهش گفتم که من با کسی از این شوخی ها ندارم و خوشم نمیاد کسی بهم توهین کنه و خیلی دوستانه براش توضیح دادم که می دونم بین بعضی از آدمها از این شوخی ها وجود داره اما من با کسی از این شوخی ها ندارم و نمی خوام داشته باشم . بهش گفتم :
ــ مهندس جان حالا بر فرض که من خواهر نداشته باشم تو باید بهم بگی خوار فلان ؟
چیزی نگفت مشغول پخش کردن شکلات شدم که از پشت سر گفت :
ــ خوار فلان چه تیریپی هم ور میداره . فکر کرده چه خبره ...
من هم چون جلوی بچه های آسایشگاه بهش اخطار داده بودم ناچار بودم که باهاش برخورد کنم . یقه اش را گرفتم و چسباندم به دیوار و اول یک مشت توی دماغ و دهنش زدم و خونین شد و بعد در گوشش گفتم :
ــ بچه ... ن ... ی ، تو هنوز من رو نمیشناسی . یک کاری نکن که خرخرت رو بجوم . خر فهم شد ؟
از شانس گند من همین لحظه فرمانده گردان وارد آسایشگاه شد و همه ایست کشیدند و چیزی که جناب سروان دید صورت پر خون آن پسر بی ادب و یقه اش بو که در دست من بود . او را فرستاد بهداری برای درمان و من را جلوی یگان برد .

اول حدود 300 چهار صد تا بشین پاشو بهم داد و بعد 10 دور در فاصله ای به طول 500 متر مرا دواند و بعد دستور داد حدود صد متر را پا مرغی بروم و بعد همان فاصله را روی سنگ و خاک دستور داد غلط بخورم و برگردم . بعد دستور داد 10 دقیقه شنا بروم . وقتی حدودا یک ساعت و ربع از تنبیه من گذشت من که از حال داشتم می رفتم را صدا کرد و گفت ماجرا چی بوده . چرا دعوا کردی ؟
گفتم هیچی جناب سروان . گفت بهت میگم بگو مگر نه همین الان برگه زندانت رو می نویسم و می فرستمت بازداشتگاه تا 48 ساعت دیگر . گفتم چیزی نمی گم . ذستور داد برگه بازداشت برایم بیاورند تا من را بفرستد زندان . گفت در بازداشتگاه یک مشت زندانبان سرباز صفر هستند که با بدترین شکل باهات برخورد می کنند . چهل و هشت ساعت زیرت آب می اندازند و نمی گذارند که بخوابی و چهل هشت ساعت باید سرپا بمونی . اگر نگی ماجرا چی بوده همین الان برگه زندان رو پر میکنم . گفتم جناب سروان تا حالا آدم فروشی نکردم از این به بعد هم نمی کنم . گفت بچه کجایی گفتم تهران . خودش هم بچه تهران بود . گفت کجای تهران ؟ گفتم شمران گفت بار آخر بود در یگان درگیری ایجاد کردی . پا کوبیدم و گفتم اطاعت جناب .

الان هم که اینها را می نویسم از درد دارم میمیرم . پای راستم از ناحیه زانو تکان نمی خورد و قفل کرده . تمام تاندون های پایم کش آمده . به هر حال من هم اشتباه کردم و باید خودم را کنترل می کردم . اما جنای سروان فکر کنم بدش نیامد از برخورد من .

هفته اول

اولین مرخصی بعد از هفته اول که در واقع سخت ترین هفته سربازی است داده شد و هم اکنون خانه هستم . از لحاظ حفظ اطلاعات به عنوان یک نظامی توجیه شده ام و از ذکر برنامه روزانه و خیلی چیزهای دیگر مطابق آئین نامه حفاظت اطلاعات منع شده ام . اما سعی می کنم کاری کنم که نه سیخ بسوزد و نه کباب و تا حدودی از روزهایی که گذراندم بنویسم .



ساعت 5 صبح پادگان بودم و خودم را به یگان معرفی کردم . از تهران حدودا 15 نفر هستیم . از شمران دو نفر از یزد سه نفر از اصفهان 4 نفر از مشهد 5 نفر از آذربایجان 30 نفر از خوزستان 15 نفر و به طور کلی از اقصا نقاط ایران نمایندگانی در یگان وجود دارند . اینجا ایران در مقیاس کوچکتری است .

روز اول و دوم خیلی سخت گرفتند . برای جدا کردن ذهنیت بچه ها از محیط خانه و خارج پادگان به شدت و با تحکم خشک نظامی با ما بر خورد شد و انقدر در گوش ما فریاد زدند که گوش من سوت می کشید . تا شب به تمیز کردن آسایشگاه و تقسیم تخت و گنجه بین ما گذشت . من طبقه پایین تخت هستم و طبقه بالای تخت یک خوزستانی که ماهیگیر بوده و مهندسی معدن خوانده قرار دارد .نامش ابراهیم است و از قوم بختیاریست و خیلی زود با هم رفیق شدیم . من از لحاظ سنی نفر دوم آسایشگاه هستم اما مقام ارشد دوم را قبول نکردم و از فرمانده گردان خواهش کردم که این مسئولیت را به کس دیگری بدهد و بعد از کلی اصرار فرمانده قبول کرد .

روز دوم هم سخت گذشت . آنکادر کردن تخت که شیوه خاصی از جمع کردن تخت است را به ما آموزش دادند . شبها باید پوتین هایمان را واکس بزنیم . و ساعت نه شب خاموشی است و ساعت پنج صبح بیدار باش . البته من هر روز نیم ساعت زودتر بیدار میشوم تا به کارهای شخصی از جمله اصلاح صورت و پوشیدن لباسهایم برسم .

بعد از خوردن صبحانه در طول روز های هفته سه روز به ورزش صبحگاهی و سه روز به تمرین رژه می پردازیم . از روز سوم صبح اسلحه هایمان را تحویل گرفتیم و رژه و ورزش را با اسلحه ای که حدودا 6 ... هفت کیلو وزن دارد انجام می دهیم . هر روز چهار و نیم ساعت کلاس آموزشی داریم که در پایان دوره امتحانی از ما گرفته میشود و اصولا برای افسر وظیفه هایی مانند ما که تحت آموزش برای گرفتن سر دوشی هستیم کلمه سرباز اطلاق نمیشود بلکه دانشجو خطاب می شویم . مربی های دروس نظامی ما تمامی رنجر و تکاور هستند . خیلی هم خوش تیپ و خوش هیکلند و اصولا آدم های ترسناکی (همچنین به علت ورزش مرتب روزانه در طول سالها زیبا) هستند .

با وجود این که در تمام این سالها ورزش کرده ام و با قد 182...3 سانتی متر و وزن 83...84 کیلو از تناسب اندام و آمادگی جسمانی خیلی خوبی برخوردارم و تمام بدنم از ساق پا تا شکم وحتا گردنم عضلانی و عضلاتم تفکیک شده است و با اینکه در گردانمان آماده ترین فرد از لحاظ بدنی هستم اما باید حقیقت را بگویم که در مقابل این تکاور ها و رنجر هایی که مربی ما هستند کوچک به نظر می آیم و البته طبیعی است که با کسی که مثلا 10 سال تحت سخت ترین آموزش های نظامی بوده قابل مقایسه نباشم . آن هم یک کلاه سبز یا تکاور نیروی زمینی ارتش .

هر چه روزها می گذشت من هم راحت تر میشدم و سختی کمتر میشد . به غذای آسایشگاه عادت می کردم و برنامه روزانه برایم معقول میشد . روی دیوار ها چیزهای جالبی نوشته شده که یک پست را به زودی به آن اختصاص می دهم . این دست نوشته توسط افسران تحت آموزشی مانند ما نوشته شده و بیانگر دل تنگی های کسانی است که از این ناگزیر( خدمت سربازی) در حال عبور بوده اند . یکی از این نوشته های جالب این بود : ارتش مجموعه ی منظمی از نامنظمی است .

من در یگان با ترک و عرب و کرد و بلوچ و همه و همه دوست هستم و با همه با دوستی و احترام برخورد میکنم و برای همین در همین یک هفته با تمام 120 نفر عضو یگان دوست شده ام . بچه های یگان هم به من به چشم بزرگتر نگاه می کنند و با احترام برخورد می کنند . به طور متوسط سه ... چهار سال از من کوچکتر هستند .

در این مدت یکبار هم تنبیه شدم که در پست بعدی آن را خواهم نوشت .