خلوت اگر که هست ،
که هست
در گرد من چو پیله ایست ،
تار و پود ش « نبود ِ بود ِ من» ،
آنکه اکنون نیست
بر من تنید .
اویی که بودش بود من بود
و
نبودش چو پیله ایست .
این لحظه
و هر لحظه ای
بر روزگار
نقشیست
از بیداد به یادگار
در هر کنار
دادی ، بیداد می شود
و در هر کنار
ضجه هایی بی رمق تکرار میشود
و یقین این ضجه ها
داد و دهش را
فریاد می کنند ،
اما ،
تهیست گوش من از خیرات داد ها
و ذهن از فکر راهکارها .
چه سود ،
نیستی تا برایت از بیداد ها ، داد سخن دهم .
من بی تفاوت از همه بیداد ها و جور
در این اتاق بی منظره
تو را انتظار نشسته ام
و یاد می آرم
که در هر کنار
چه قرار ها
بی قرار کرده ایم
بی عذاب از آنچه گفتند در کودکی به ما
این گناه ، این ثواب ،
...
و
تکرار کرده ایم .
خلوت از آن زمان که راه را
ناگاه ،
به بیراه برده ایم
آغاز گشته است .
اکنون که باد
بر غروب سرخ ،
هجوم ِ سرد می برد ،
من یاد را
به یادگار
سوی
سنگی که در سینه جای داده ای
و دل خوانده ایش
گسیل می کنم
شاید کز خلوتت ،
اگر که هست ،
که هست
پیله ای تنم
بر گرد ِ روح تو
از جنس آنچه بود تو بود و اکنون نبود من .
که هست
در گرد من چو پیله ایست ،
تار و پود ش « نبود ِ بود ِ من» ،
آنکه اکنون نیست
بر من تنید .
اویی که بودش بود من بود
و
نبودش چو پیله ایست .
این لحظه
و هر لحظه ای
بر روزگار
نقشیست
از بیداد به یادگار
در هر کنار
دادی ، بیداد می شود
و در هر کنار
ضجه هایی بی رمق تکرار میشود
و یقین این ضجه ها
داد و دهش را
فریاد می کنند ،
اما ،
تهیست گوش من از خیرات داد ها
و ذهن از فکر راهکارها .
چه سود ،
نیستی تا برایت از بیداد ها ، داد سخن دهم .
من بی تفاوت از همه بیداد ها و جور
در این اتاق بی منظره
تو را انتظار نشسته ام
و یاد می آرم
که در هر کنار
چه قرار ها
بی قرار کرده ایم
بی عذاب از آنچه گفتند در کودکی به ما
این گناه ، این ثواب ،
...
و
تکرار کرده ایم .
خلوت از آن زمان که راه را
ناگاه ،
به بیراه برده ایم
آغاز گشته است .
اکنون که باد
بر غروب سرخ ،
هجوم ِ سرد می برد ،
من یاد را
به یادگار
سوی
سنگی که در سینه جای داده ای
و دل خوانده ایش
گسیل می کنم
شاید کز خلوتت ،
اگر که هست ،
که هست
پیله ای تنم
بر گرد ِ روح تو
از جنس آنچه بود تو بود و اکنون نبود من .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر