۱۳۸۴ اردیبهشت ۵, دوشنبه

ایوب

زن اول : موهاش ریخته بود ، شیمی درمانی میکرد
زن دوم : خیلی مرض کوفتیه
زن سوم : اوهوم
زن دوم : خیلی خوشتیپ بود
زن سوم : با اینکه موهاش ریخته بود ؟
زن اول : آره با اینکه ریخته بود
زن سوم : مرد ؟
زن اول : نه !
زن دوم : درویش بود .
زن سوم : پس چی شد ؟
زن اول : یه روز یه درویش رو توی خیابون می بینه ، از همین خیابون خوابها بود انگاری ، بعد
خوب می شه
زن دوم : نه ، درست بگو . اگر یادت نیست من بگم
زن اول : دستاش خیلی درد می کرد ، طوری که دف هم نمیتونست بزنه ، سماع می کرد فقط .
زن دوم : آره ، بعد یه روز یه دیوونه توی خیابون جلوش رو می گیره ، با یه دونه از این تارها که
با پیت حلبی درست میکنن ، شروع می کنه براش دلنگ دلنگ کردن و می خونه : ای لولی بربط زن...
زن سوم : آره شنیدم این شعر رو
زن دوم : اون هم می زنه زیر گریه ، خیلی بود ، خیلی محکم بود ، اما با اون همه خوشبختی به چه جایی
رسیده بود ، همون موقع ها هم شده بود نقل محفل ماها ، خیلی دلمون می سوخت به حالش
زن سوم : بعدش چی شد ؟
زن اول : دیوونه رو بر می داره می آد همین کافه و می شینن با هم
زن سوم : دیوونه چه شکلی بود ؟ ضایع نبود آدم با هاش بره کافه ؟
زن دوم : اوه !! اوه !! خیلی ضایع بود . خیلی . اونقدر که ما پشت همین ستون نشسته بودیم ،
حتا رومون نشد بریم باهاش سلام و علیک کنیم .
زن اول : از در که اومد همین جا نشست ، من که خیلی کفری شدم ، آخه آدم که با هر دیوونه ای بلند
نمیشه بیاد اینجا .
زن سوم : چی گفت دیوونه ها ؟ نشنیدین ؟
زن دوم : زیاد نه ، حرف درست حسابی نمی گفت که ، همش شر و ور می گفت .
زن سوم : بگو ، باحاله ، من از حرفای دیوونه ها خوشم میاد .
زن اول : می گفت : بگو درویش گه خوردم ، بگو دهنم رو زیاد از اندازش باز کردم ، من کجا و عشق
کبریا کجا ؟
زن سوم : کبریا کی بود ؟
زن دوم : خدا دیگه ... خدا .
زن اول : می گفت : بگو من حقیرم برای عاشق نوری مثل توشدن ، ایوب رو مگه ندیدی ؟ از کجا
می دونی تا آخرش گفت خدا رو شکر ؟ اون هم یه جا کم آورد گفت گه خوردم . به همین سادگی و
بعدش به همه چیز رسید دوباره .
زن سوم : اون چی میگفت ؟
زن دوم : هیچی ، سرش روگذاشته بود روی میز و گریه می کرد و با بغض می گفت : آخه من
عاشقشم .
زن سوم : بلند بلند گریه می کرد ؟
زن اول : آره ، بلند بلند داد می کشید .
زن سوم : چه ضایع
زن دوم : دیوونه از جاش بلند شد ، بهش گفت: فقط یه چیز دیگه ، بهش بگو من فهمیدم که اونفدر معشوق
بزرگی هستی که کوچکترین جفاهات هم از حد تحمل من خارج .
گفت: حداقل اگه بهش گفتی که امتحانم کن ببین چقدر عاشقتم ، حرفت رو پس بگیر ، فقط عاشق باش
و از چنین معشوقی به چنین قدرتی طلب امتحان نکن .
زن سوم : بعد چی شد ؟ من که نفهمیدم ، این از این دیوونه مذهبی ها بوده فکر کنم که شب جمعه ها
راه می افتن تو خیابون و هوار می زنن منم مهدی ، منم مصلح
زن اول : بعدش دیوونه هه رفت بیرون از کافه و اونهم دوید دنبالش ، اما با اینکه پشت سرش دوید
بیرون ، پیداش نکرد ، انگار آب شده بود رفته بود زیر زمین . بعدش هم نشست دم در کافه همین طور
سرش رو تکون می داد می گفت : یا ایوب ، یا ایوب
فردا صبحش پلیس گشت گرفتش ، اما خانوادش که رفتن دنبالش آزادش کردن .
زن سوم : بعدش چی شد ؟ مرد ؟
زن اول : نه بابا ! الان آمریکاست ، با زنش اونجا زندگی می کنه ، دو تا بچه هم داره سومیش هم
داره دنیا میاد .
زن سوم : چه بامزه ، من که فهمیدم شماها دارین من و مسخره می کنین . اما خوب بود . صورت
حساب رو بگیم بیاره .

هیچ نظری موجود نیست: