۱۳۸۵ مهر ۸, شنبه
سنگسار
۱۳۸۵ مهر ۵, چهارشنبه
یک انشای قدیمی
در متون تاریخی چنین نوشته اند که کوروش کبیر چیزش را بلند کرد و فرمان حمله صادر کرد . زان پس سپاهیان ایران زمین شبانه از راه آب وارد شهر بابل شدند . و همچنین اردشیر دراز چیز از پادشاهان نام آور ایران بوده که به علت پرتاب زوبین چیزش بلند تر از خالت عادی بود . او با چیز خود اعراب را که گاهی چیز به تجاوز به مرز های جنوبی ایران می زدند را سرکوب کرد و دستور داد که چیز تک تک آنها را به هم ببندند و کتف آنها را سوراخ کرد و طنابی از آن عبور داد و آنها را به پایتخت ایران زمین آورد و به چیز جلاد سپرد .
چنین گویند که بابک خرم دین سرداری شجاع بود و نظامیان خلیفه را توان مبارزه با سپاهینش نبود ، به مکر و با خیانت افرادی وطن فروش به چیز خلیفه گرفتار آمد و خلیفه دستور دارد که چیزش را ببرند . چون چیز بابک را بریدند ، چیز دیگرش را به خون چیز بریده اش مالید و خون چیزش را به صورت کشید . خلیفه از روی تفکر چیزش را گزید و گفت از برای چه خون چیزت را بر صورت مالیدی ای بابک . بابک پاسخ داد از آن رو که تو چیزم را بریدی و خون از جای بریدگی چیزم بیرون می رود و رنگم سفید می شود . چنین کردم که گمان مکنی این سفید شدن رنگ چهره ام از سر ترس از گرفتار شدن به چیز توست .
همچنین در کتب دینی چنین نوشته می شد که در اسلام چیز دزد را باید برید و همچنین گویند که چیز عیسی شفا دهنده بود و یکبار مرده ای را با کشیدن چیزش بر روی صورت او حیات دوباره داد . همچنین گویند فرعون موسی را با چیز خود پرورش داد و بعد موسی با چیز خود فرعون را نابود کرد . و یا مسلمانان برای عبادت چیز خود را به هوا بلند می کنند و مسیحیان چیز خود را در هم گره می کنند
و یا در ضرب المثل ها چنین ذکر می شد که : از هر چیز بدهی از همان چیز می گیری ، یا یک چیز صدا ندارد . در باب نمک نشناسی می گفتند : بشکنه این چیز که نمک نداره و یا می گفتند دیدی رو چیز خوردم ؟ و یا در باب دزدی می گفتند طرف چیزش کج است .
مادران به فرزننشان می گفتند : چیزت را در دماغت نکن و یا وقتی ازبیرون می آیی چیزت را بشور . در قدیم مادر ها می گفتند اگر کار بد کنی قاشق داغ می کنم و می چسبانم به چیزت .
به طور کلی چیز قسمت مهمی از بدن است و انسانها بسیار از چیزشان استفاده می کنند . مردها وقتی به هم می رسند چیز یکدیگر را می فشارند و برای اثبات دوستی و ثابت قدمی در رفاقت چیز یکدیگر را محکمتر فشار می دهند . همچنین مردها برای احترام و عرض ادب چیز خانومها را می بوسند . چیز آدمها اندازه های متفاوتی دارد . چیز خانومها کوچک و لطیف است اما چیز آقایان معمولا زمخت و بزرگ است . کسانی که با چیزشان زیاد کار می کنند چیزشان پینه می بندد و پزشکان به خانومها توصیه می کنند که هنگام ظرف شستن و کار کردن چیزکش استفاده کنند که پوست چیزشان ترک نخورد و معمولا بدنساز ها و وزنه بردار ها چیز کلفت و بزرگی دارند اما نوازندگان و نقاشان چیز هنرمند و کشیده و فرزی دارند .
در کتابهای داستان اینچنین نوشته می شد : با تهمینه در میان باغ قرار ملاقات داشتم . زمستان بود . هوا سرد و سوز گدا کشی در باغ می وزید . چیزم از سرما کبود شده بود . چیزم را در جیب شلوارم گذاشتم . تهمینه از دور میامد و چیزش را برایم تکان می داد . چیزم قدرت گرفته بود و انگار گرمتر و گرمتر می شد . به من رسید، بوسیدمش . چیزش را گرفتم . آه ... چیز او ! چیز تهمینه لطیف و گرم بود . چیزش را بر روی لبم گذاشتم و بوسیدم . لبم را روی چیزش فشار میدادم و دیوانه وار تکرار می کردم عاشقتم ... دوستت دارم . سرخ شده بود . چیزش را از روی لبم برداشتم . چیز تهمینه خیس عرق شده بود و با صدایی کشدار گفت چقدر چیزت سرد است !!! تب داشتم تهمینه مرا به اتاق برد و روی تخت خواباند . رویم لحاف کشید و چیزش را با مهربانی روی موهایم کشید . چیزم را که از سرما ترک خورده بود را لای زانوهایم گذاشتم و به خواب رفتم .
و یا در داستانی دیگر در یک صحنه حماسی قهرمان داستان از خواب بیدار می شود و صدای زنی را می شوند که در حیاط خانه التماس می کند . صدای خواهرش بود که شوهری فاسد و بد کردار داشت . چیزش را را روی چهار چوب پنجره گذاشت و به میان حیاط پرید . با چیزش یقه داماد را گرفت و گفت چیزت رو از سر خواهر من بردار . داماد گفت مگه چیز ِ توئه ؟ قهرمان چیزش را محکم به صورت او کوبید . داماد بدکار روی زمین پرت شد و صورتش غرق خون شد . چیزش را روی صورتش کشید و خون را از روی لبش پاک کرد و چیزش را در جیب کرد و چاقویی برداشت و در کمر قهرمان فرو کرد . قهرمان روی زمین افتاد و چیزش را روی گودی کمرش گذاشت و پایین برد . گرمی و لیزی خون را حس می کرد . چیز خونی اش بی حس شده بود . مرگ فرا رسیده بود .
و یا فروغ چنین میسرود: چیزم را در باغچه خواهم کاشت ، می دانم ، می دانم ، سبز خواهد شد
یا در سرود های انقلابی می خواندند : آمریکا ، آمریکا ، ننگ به نیرنگ تو ، خون جوانان ما می چکد از چیز تو !
در ضمن چیز های دیگری هم هست که چیز بنده به نوشتنش نمی رود و کلأ در صورت رعایت نکردن خود سانسوری هم چیز آدم را می برند و هم دست آدم را ! ! ! ! !
۱۳۸۵ مهر ۳, دوشنبه

نوجوان است ، شاید 18 سال شاید هم کمتر . زیر پنجره ام ایستاده و بستی نیم خورده را از دست
دوستش که او هم پسری هم سال اوست می گیرد و در دهان میگذارد ...شستم را زیر چانه ات می گذارم و سرت را بالا می آورم . بستنی را با لبم از لبت میگیرم و میک می زنم .
او به بستنی خوردن من نگاه میکند. من به بستنی خوردن او نگاه میکنم . با من چشم در چشم میشود . از دستپاچگی به دوستش لگد میزند که یعنی من آنجا را نگاه نمیکردم . من هم تو را بر روی تخت هل می دهم . بستی خوردنی دوست داشتنی است .
۱۳۸۵ مهر ۲, یکشنبه
زن هول کرده بود و دستپاچه به راننده گفت آقا پیاده می شم . و به بچه تشر زد که ساکت و هنوز تاکسی کامل متوقف نشده بود که زن با عجله در را باز کرد تا پیاده شود . در همین حین یک موتور سوار که از سمت راست تاکسی می خواست سبقت بگیرد ، به در برخورد کرد و در را با خود کند و روی زمین پرت شد و با موتور و در کنده شده در هم پیچید . راننده تاکسی که با لهجه غلیط رشتی حرف می زد و می خواست جلوی آخوند و مرد کرواتی خونسرد و مودب به نظر بیاید رو به زن کرد و گفت :
ــ خواهر من ، عزیز من ، یه گوز دادی ، طوری نشده حالا ، اشکالی نداره ، منم می گوزم ، شوهرتم می گوزه ... و بعد نگاهی به مرد کرواتی و بعد آخوند کرد و انتخاب کرد که کدام یکی را در مثال وارد کند . با دست مرد کرواتی را نشان داد و گفت :

ای عــشـــق بزرگ من ، ای پاره تن ایران
ای خاک سراپا خون ، ای خسته بدن ایران
...
گر بند ز بند من ، با کینه جــــــدا سازند
من هیچ نمیگویم ، جز از تو سخن ایران
...
درد تو به جــــــــان ما ، آشفته نبینیمت
در راه تو جانبازان ، پوشیده کفن ایـــران
...
تا خون هر ایرانی ، در رود رگش جاریست
هر بی وطنی را مشت ، کوبد به دهان ایران
...
می دانم و می دانی ، با خــــصــــم نمی سازم
در راه تو ای ایــران ، من عاشق و جانــبــــازم
...
با عــشــق تـــــــو می مانم ، با عشق تو میمیرم
ای زادگه پاکــم ، ای هستی من ایــــــــــــــران
...
ویـــرانه که می خواهد ، هر باغ و شبستان را
جــز بوم ســیـــــه آوا ، جز زاغ و ذغن ایران
...
با خـــــون جوانــانــت ، ســرتاســر خـــاک تو
رنــگــیـــن شده و خونین ، هر گل به چمن ایران
...
تا هست مــرا در دل ، از عـشـــــق تو خورشیدی
هرگز مشو آزرده ، ای خوب وطن ایـــــــــــران
...
فریــــــــــــــــــــــاد بلند تو ، از سینه من برخاست
تا درد تو را گویم ، با تفت سخن ایــــــــــــــــــران
به خاطر می آورم پدر حسین را که خلبان هلیکوپتر بود . به خاطر می آورم که در حیاطشان در بین پیچک ها دنبال کرم های سبز درشت می گشتیم که صدای جیغ مادرش را شنیدیم . به خاطر می آورم که حسین با اینکه ده سال بیشتر نداشت اما گریه نکرد و بغضش را سالها با خود به همراه داشت.
به خاطر می آورم که رامین در جشن تولد دوستش به همراه سی چهل کودک هشت ...نه ساله دیگر در بمباران هواپیماهای میراژ فرانسوی ارتش عراق با بمبهای آمریکایی کشته شد و جایش را در کلاس با یک دسته گل تزئین کردیم .

به خاطر می آورم که رحمان برادر بزرگ مهدی شیمیایی شد . به خاطر می آورم که دم در خانه شان که فوتبال بازی می کردیم ، صندلی اش را با کپسول اکسیژنش میاورد و با لبخند بازی ما را تماشا می کرد . به خاطر می آورم که بار آخر تشنج گرفت و از صندلی بر روی زمین افتاد . مهدی دمپایی را لای دندانهای رحمان گذاشت که زبانش بین فک و دندانهای قفل شده اش گیر نکند و کنده شود . به خاطر می آورم که رحمان چند روز بعد به رحمت خدا رفت .
به خاطر می آورم که عمو محمود شهید شد و تنها یک پلاک فلزی از او به جا ماند . به خاطر می آورم که عمو مهدی درسش را در آمریکا نیمه کاره رها کرد و تعدادی آمبولانس از آلمان به خرج خود و خانواده خرید و به جبهه شتافت . به خاطر می آورم که یک پایش تا وسط زان قطع شد . به خاطر می آورم که بدنش پر از ترکش شد . به خاطر می آورم که موجی شد و هنوز هم که هنوزه با موجودی نامرئی بیست و چهار ساعته حرف می زند ، می خندد ، گریه می کند و عذاب می کشد .
به خاطر می آورم که چه دوران سختی بود و تمام دنیا ، اعم از غرب و شرق و کشور های عرب مرتجع منطقه از صدام حسین حمایت مالی و تسلیحاتی و تبلیغاتی می کردند . لعنت بر آنان که برای منافع خود حاضر به ویران کردن یک کشور و کشتن جوانانش
هستند . لعنت بر آنها که عراق را مجهز به بمب های شیمیایی کردند و در قبال استفاده عراق از بمبهای شیمیایی جتی در مناطق مسکونی و شهر ها ، لب به اعتراض ( حتی لفظی) باز نکردند و اکنون داعیه دار حقوق بشرو آزادی اند .

اما جوانان ایران زمین با وجود اضمحلال ارتش با کشته شدن نا بخردانه سران ارتش مردانه ایستادند و سینه را در برابر گلوله سپر کردند تا ثابت کنند که سر به دار می دهیم اما تن به ذلت نمی دهیم ، تا به تاریخ ثابت کنند تا همیشه پوزه هر مزدور و بی وطنی را که به خاک ایران چشم طمع بدوزد به خاک خواهیم مالید . تا ثابت کنند دفاع از کیان ایران زمین به دور از هر سلیقه ای در خون مرد و زن و پیر و کودک آریایی جاریست .

۱۳۸۵ شهریور ۳۱, جمعه
۱۳۸۵ شهریور ۳۰, پنجشنبه
ــ خر عزیزممکن است اجداد شما سیاه بوده و یا این ژن دربدن شما یا خانم و یا هر دو وجود داشته باشد ...
اما آقای خر گوشش به این حرفها بدهکار نبود . آقای خر بیشتر از این ناراحت شده بود که دامپزشک ، خانم خر و اسب سیاهی که در گوشه اسطبل با پوز خند به اونگاه می کرد فکر می کردند ، او فرق خر با قاطر را نمی داند .
۱۳۸۵ شهریور ۲۹, چهارشنبه
۱۳۸۵ شهریور ۲۸, سهشنبه
آمریکا که چند روزی را در اقامتگاه شخصی آقای مک کی ، وزیر امور خارجه کانادا بسر برده و تعطیـلات
خــــــود را با وی گذرانده ، با استقبال گرم و صمیمانه وی رو به رو شده است .
شـبکه خــبـر به نقل از این منبع معتبر که نمی خواست نامش فـاش شـود اعلام کرد : خانم کانــــدولیزا رایس
عــلاوه بر انجام حرکات موزون با ایشان ، برای آقای مک کی ساک هم زده است ! این شـبـــکه خبری ضمن
تقبیح این گونه کارهای بی ناموسی ، در ادامه افزود ، آقای مک کی دچار ضعف شدید بینایی بوده و خانم رایس
را با تونی برکسون ( خواننده پاپ) اشتباه گرفته بوده است .
اعلام می نمایم . نامبرده که با ریدن به سر تا پای جناح اصلاح طــــلـب ، جناح محافظه کار ،
ملی گرایان ، سکولار ها ، لیبرال ها ، جناح راست سنتی و مدرن ، جناح چپ سنتی و مدرن ،
کارگزاران ، روزنامه شرق ، روزنامه کیهان ، سایت خبری گویــــــــا ، سایت خبری بازتاب ،
آقای حسین شریعتمداری ، آقای خاتمی ، پرسپولیس( پیروزی) ، استقلال( تاج) ، فمنیست ها ،
شوونیست ها و به طور کلی هر آنکس که دم دستشان بوده ، موجـــــــب وحدت و یکپارچکی
گه آلودی در بین تمام اقشار سیاسی و اجتماعی کشور گردیدند .
بر اسـاس ایـــن یکپارچه سازی ، حاکـــــــمیت و رسانه ها و تمامی گروه ها و جمعیت ها و
اشخاص نامبرده شده ، به واسطه تلاش بی وقفه و گفتمان ریدمانی ایشان، ملبس به لباس متحد
الــشـکــل قهوه ای گردیده اند که این وحدت اصولی برای اولین بار در تاریخ ایران در بین تمام
مسئولان کشوری و لشکری ، تنها و تنها به واسطه زحمات سرکار خانم رجبی و به دستان
توانمند ایشان به دست آمده است .
پس از اعلام نامزدی ایشان برای کسب این جایزه ملی همسر ایشان آقای الهام طبق سخنانی هذیان
گونه فریاد کشــــــید : منو از دست این عفریته نجات بدین ... و بعد بر اثر یک تشنج عصبی از
حال رفت .
کسی غیر از اون دو نفر آنجا نبود . با خودش گفت این یک
توهم احمقانه ست .
اون یکی چاقو را فشار داد . پوست شکاف خورد و چــاقو
در میان خون و گوشت به درون سر خورد و تا دسته فرو
رفت توی قلبش .
آخرین نفسش را کشید و به سختی گفت :
ــ عزیزم تو همیشه من رو با کارهات سورپرایز می کنی !...
ــ می دونم عزیزم !!!
۱۳۸۵ شهریور ۲۷, دوشنبه
۱۳۸۵ شهریور ۲۶, یکشنبه
شیخ بندیک شانزدهم حیا کن ... واتیکان رو رها کن
را خشونت طلب و دین اسلام را دینی که گسترشی بر پایه خشونت داشته ، معرفی کرده و در جهت
مقابله به مثل ، آمادگی خود را جهت انجام هر گونه عملیات انتحاری بر علیه واتیکان و شخص پاپ
اعلام می دارم .
خرنامه

۱۳۸۵ شهریور ۲۵, شنبه
آقای انــدی ، خواننده مطرح لوس آنجلسی ،
۱۳۸۵ شهریور ۲۳, پنجشنبه
خرنامه

یـــــــکی بود ، یـــــــکی نبود
زیر این گنبد ِ زیـبـا و کـبـود
به جز اون خدایی که خر آفرید
دیگه هیچ کسی نبود
تا یه روز خدای خوب ومهربون
یه دفعه یه گله از خر آفرید
چه خرایی ، به به!!
همه از نژادای خوب و اصیل ،
که با یک تکامل ژنتیکی
میشدن رئیس جمهور و وکیل
با وجود اینکه طبق ِ کنوانسیون ِ حقوق ِ خر
خرا با هم یه جورایی تقریــبا برابرند
اما خوب ! نژاد ما خرای ِ خوب ِ آریا
از همه خرای ِ دنیا میشه گفت که خر تره !
اما یادتون باشه !!!
نباید پشت تریبونای رسمی که همه خرای دنیا می بینن
مثل خر عر بزنیم
که همه بو ببرن
ما خرای آریایی از همه خرای دنیا یه نموره خر تریم »
خلاصه تمام ِ ما خرای ِ آریایی رو
جا دادن تو دل ِ یک مرتع ِ زیبا و وسیع
اسم ِ اون« خــیــران » بود
یعنی جای هر خری که خرتره
ما خرا هم که تمام کارامون مث عشوه خرکیه
قدر ِ خر عاشق ِ اون مرتع پر یونجه و شبدر شدیـمو
برای حفــظ وطـن ،
وقـت و بی وقـت حـمـاسـه هـای خـرکـی خـلـق کـردیـم
یه خرایی هم میون ما بودن
که به تن لباس راه راه ِ سیاه سفید ِ زندان داشتن
این خرا خرای فرهیخته و تکمیلی بودن
همشون مخالف پالـــون ِ تحمیلی بودن
و زمانی که دیگه گورخری عاقل و بالغ می شدن
خرای حکومتی
اونا رو سُــم بسته می بردن ، به یه آغل ِ باحال
که اصولا خاطراتش واسه هیچ الاغی دوس داشتنی نیست
الغرض !
این جناب ، آ ریا ،
یک خر خوب و شریف
برای همه شما ماده خرا «لیدیز فرست » !!
نره خرا ،
؛ کره خرای نازنین
قصۀ خریت خرای «خیــران» رو حکایت می کنم .
البته صد در صد لازم نیست ، که یه وخ ،
زبونم لال یه کامنت دوزاری هم بزارین ،
می دونم سُــم همه خرای خوب و با مرام و ..ون گشاد ،( یعنی شما )
۱۳۸۵ شهریور ۲۲, چهارشنبه
عنکبوت
با این همه هنر ، در کار صید و دام
روزی ِ تو همیشه ناچیز و چندش آور است
ای دخترک ، بزرگترین شکار تو آن کسیست
که تور ِ تو را پاره می کند .
همین مایه ها
راست تر ، تو رو آدم حساب نمی کنم . می دونم که این طرز فکر از غرور بلند میشه و طرز فکر درستی نیست .
ــ پس چی ؟ چه دلیلی داره ؟
ــ نمی دونم دقیقن ، اما یه چیزی تو همین مایه ها .
۱۳۸۵ شهریور ۲۱, سهشنبه
۱۳۸۵ شهریور ۱۹, یکشنبه
با لحن خاصی (فقط منم که می دانم و لا غیر) میگم : آخه وقتی عمل گوزیدن حادث میشه در رشته های عصبی واقع در شقیقه یک جریان الکتریکی خیلی خفیف ایجاد میشه که باعث می شود گوزنده احساس خارش ملایمی در ناحیه شقیقه بکنه . شانه بالا انداختم و ادامه دادم : البته اگر تمرکز نداشته باشی عمرن نمی تونی حسش بکنی !
اوشکول صداش رو مثل صدای گاو می کنه و میگه : وا !!! درووووووغ !!!
میگم : والا ! دلیل علمی هم داره . وقتی معده نفخ میکنه و توش باد جمع میشه این بادها برای خروج وارد روده میشه و در اونجا هم که خودت می دونی ، گلاب به روت پر از گه خام هست که هر چه این باد ها به طرف مقعد حرکت می کنند با توده های گه آماده دفع و رسیده تری رو برو میشن . همونطور که اول تابستون میوه ها کالن و آخر تابستون در حال گندیدن هستن .
همونطور که می دونی یکی از وظایف روده جذب آب هست . این بادها وقتی اونجا جمع میشن باعث بالا رفتن فشار میشن و این فشار باعث ایجاد یک بار الکتریکی ساکن ، در غشا روده میشه . این حباب های هوا که در بین اون گه و تعفن قهوه ای رنگ در جال جمع شدن هستند تا خارج شوند ، دراواخر رود ه منظره ای شبیه این کف های روی قهوه ترکت که الان داری می خوری درست می کنند ! (قیافه و حالت نگاهش به فنجون قهوه دیدنیه !) و وقتی گوز با فشار بیرون داده میشه به علت خالی شدن ناگهانی فشار بارهای الکتریکی ساکن ، ناگهان تبدیل به یک سلسله پالس های عصبی میشن . در نتیجه این پالسها به شقیقه می رسند و در ناحیه شقیقه احساس مور مور و خارش خیلی خفیفی میشه .
۱۳۸۵ شهریور ۱۸, شنبه
۱۳۸۵ شهریور ۱۷, جمعه
دم و دستگاه
...از پهنا توی دهنت با این رانندگیت ... و ا لبته کلی فحش و فضاحت دیگر که گفتنش ضروری نیست . من هم که
۱۳۸۵ شهریور ۱۶, پنجشنبه
ما شا ا لله...
نقا شی د ایی اش را کشیده است . کله الاغی که در حال خوردن علف است . دایی جان به نقاشی خواهر
با دها ن پر و صدا یی بم و نامفهوم دهنش را باز می کند و می گو ید : ما شا ا لله .
اگر چه زیا د هم ر اضی به نظر نمی رسد .
۱۳۸۵ شهریور ۱۴, سهشنبه
تشویق «بوسه از داستان پست مدرن»*
2 - من مرد موفقی هستم .
3- در تمام فصل های سال پوست بدنم را برنزه می کنم .
4- صدای زیبا و گیرایی دارم .
5- وارد دنیای شیشه ای شدم .
6- دنیای شیشه ای مردمی از جنس سنگ دارد. من نیز یکی از آن مردمم .
7- کوه بلندی در اصلی ترین میدان شهر بنا شده بود .
8- کوهی که از روی هم چیده شدن تلویزیون ها و مانیتورها بر روی هم به شکل هرم بنا شده بود .
9 - صفحات شیشه ای تمام نمای کوه را در هر وجه تشکیل می داد .
10- به دستها و پاهایم چهار چاه باز کن با قدرت مکش بالا بسته بودم .
11- شروع به درنوردیدن کوه کردم .
12- احساس می کردم خیلی بالا آمده ام .
13- به سمت مفسر اصلی ترین شبکه خبری شهر انتخاب شده بودم .
14- کوه ادامه داشت .
15- با آنکه در شهر شیشه ای تازه وارد بودم ، دوستان و طرفداران زیادی در شهر پیدا کرده بودم .
16- آنها را که درزیر کوه تجمع کرده بودند را از ارتفاع بالا به شکل انسانهایی کوچک می دیدم .
17- صدای فریاد ها و تشویق هایشان را می شنیدم .
18- « آشغال عوضی »
۱۳۸۵ شهریور ۱۰, جمعه
واعضان !
چون بــه خـلـوت می روند آن کار دیگر می کنند
متن از سایت بازتاب :
تصاوير جنجالي يكي از مداحان مشهور تهران روي برخي سايتهاي اينترنتي و برخي پاساژهاي تهران منتشر و دستاويز هجمه به محافل مذهبي و ذكر اهل بيت(ع) شده است.به گزارش خبرنگار «بازتاب»، مداحي فرد مذكور كه از مداحان مشهور تهران است، به تازگي از سوي صداوسيماي جمهوري اسلامي نيز پخش ميشده است.پرونده اين مداح كه برخي از مقامات نيز در جلسات وي شركت كردهاند، چندي پيش، از سوي برخي مراجع نظارتي پيگيري شده بود.گفته ميشود، يكي از نهادهاي امنيتي، پيش از اين به مديريت سازمان صداوسيما درباره ترويج بيرويه عوامگرايي در مذهب هشدار داده بود.شنيده ميشود وي در واکنش به تکثير CD مذکور اظهار داشته که اين تصاوير مربوط به همسر دوم و قانوني و شرعي وي بوده و به دليل اختلافات خانوادگي منتشر شده است.
پس از کمی جستجو موفق شدم این فیلم را پیدا کنم آن هم در سایت امیر فرشاد ابراهیمی . این دوست خیلی قشنگمان
که اسمش هلالی است را شاید در تلویزیون دیده باشید . البته من ندیده بودمش چون اهل روضه نگاه کردن نیستم .
برای دیدن فیلم اینجا را کلیک کنید

