۱۳۸۵ مهر ۸, شنبه

از آدمهایی که وقتی از عابر بانک پول می گیرند ، می ایستند به شمردن پول ، حالم به هم می خوره .

سنگسار



در خاک می کنند و با سـنــگ می زنــنـــد

این است مــزد عاشقی در مـرزهای کـفــــر

فـــاسـق به اشک ، ملتمس ،
فریـاد می کشد :
اغــفــال گشته ام

زان پــس به ضـرب تــازیــانــه کبـــود می شود

اما تــو را بـه سنگ کـیـن ، ســنـگـسـار مـی کـنـنـد
.

۱۳۸۵ مهر ۵, چهارشنبه

یک انشای قدیمی

به شتر می گوییم شتر چون زمانی قرار بر این شده که آن را شتر بنامیم و طبعا اگر به جای شتر کلمه بلبل را انتخاب می کردند و به جای بلبل کلمه شتر را بر روی آن پرنده کوچک و زرد و گوگوری می گذاشتند به کسی که لب شتری داشته می گفتیم لب بلبلی یا به رنگ زرد قناری می گفتیم زرد شتری! پس این یک قرار داد است که بین اجداد ما به وجود آمده و کلام را بسط داده اند . با کمی بازی کردن با کلمات می شود چیزهای بامزه ای هم ساخت . در متن زیر من با شما قرار داد می بندم که به جای دست بگوییم چیز !

در متون تاریخی چنین نوشته اند که کوروش کبیر چیزش را بلند کرد و فرمان حمله صادر کرد . زان پس سپاهیان ایران زمین شبانه از راه آب وارد شهر بابل شدند . و همچنین اردشیر دراز چیز از پادشاهان نام آور ایران بوده که به علت پرتاب زوبین چیزش بلند تر از خالت عادی بود . او با چیز خود اعراب را که گاهی چیز به تجاوز به مرز های جنوبی ایران می زدند را سرکوب کرد و دستور داد که چیز تک تک آنها را به هم ببندند و کتف آنها را سوراخ کرد و طنابی از آن عبور داد و آنها را به پایتخت ایران زمین آورد و به چیز جلاد سپرد .
چنین گویند که بابک خرم دین سرداری شجاع بود و نظامیان خلیفه را توان مبارزه با سپاهینش نبود ، به مکر و با خیانت افرادی وطن فروش به چیز خلیفه گرفتار آمد و خلیفه دستور دارد که چیزش را ببرند . چون چیز بابک را بریدند ، چیز دیگرش را به خون چیز بریده اش مالید و خون چیزش را به صورت کشید . خلیفه از روی تفکر چیزش را گزید و گفت از برای چه خون چیزت را بر صورت مالیدی ای بابک . بابک پاسخ داد از آن رو که تو چیزم را بریدی و خون از جای بریدگی چیزم بیرون می رود و رنگم سفید می شود . چنین کردم که گمان مکنی این سفید شدن رنگ چهره ام از سر ترس از گرفتار شدن به چیز توست .
همچنین در کتب دینی چنین نوشته می شد که در اسلام چیز دزد را باید برید و همچنین گویند که چیز عیسی شفا دهنده بود و یکبار مرده ای را با کشیدن چیزش بر روی صورت او حیات دوباره داد . همچنین گویند فرعون موسی را با چیز خود پرورش داد و بعد موسی با چیز خود فرعون را نابود کرد . و یا مسلمانان برای عبادت چیز خود را به هوا بلند می کنند و مسیحیان چیز خود را در هم گره می کنند
و یا در ضرب المثل ها چنین ذکر می شد که : از هر چیز بدهی از همان چیز می گیری ، یا یک چیز صدا ندارد . در باب نمک نشناسی می گفتند : بشکنه این چیز که نمک نداره و یا می گفتند دیدی رو چیز خوردم ؟ و یا در باب دزدی می گفتند طرف چیزش کج است .
مادران به فرزننشان می گفتند : چیزت را در دماغت نکن و یا وقتی ازبیرون می آیی چیزت را بشور . در قدیم مادر ها می گفتند اگر کار بد کنی قاشق داغ می کنم و می چسبانم به چیزت .
به طور کلی چیز قسمت مهمی از بدن است و انسانها بسیار از چیزشان استفاده می کنند . مردها وقتی به هم می رسند چیز یکدیگر را می فشارند و برای اثبات دوستی و ثابت قدمی در رفاقت چیز یکدیگر را محکمتر فشار می دهند . همچنین مردها برای احترام و عرض ادب چیز خانومها را می بوسند . چیز آدمها اندازه های متفاوتی دارد . چیز خانومها کوچک و لطیف است اما چیز آقایان معمولا زمخت و بزرگ است . کسانی که با چیزشان زیاد کار می کنند چیزشان پینه می بندد و پزشکان به خانومها توصیه می کنند که هنگام ظرف شستن و کار کردن چیزکش استفاده کنند که پوست چیزشان ترک نخورد و معمولا بدنساز ها و وزنه بردار ها چیز کلفت و بزرگی دارند اما نوازندگان و نقاشان چیز هنرمند و کشیده و فرزی دارند .
در کتابهای داستان اینچنین نوشته می شد : با تهمینه در میان باغ قرار ملاقات داشتم . زمستان بود . هوا سرد و سوز گدا کشی در باغ می وزید . چیزم از سرما کبود شده بود . چیزم را در جیب شلوارم گذاشتم . تهمینه از دور میامد و چیزش را برایم تکان می داد . چیزم قدرت گرفته بود و انگار گرمتر و گرمتر می شد . به من رسید، بوسیدمش . چیزش را گرفتم . آه ... چیز او ! چیز تهمینه لطیف و گرم بود . چیزش را بر روی لبم گذاشتم و بوسیدم . لبم را روی چیزش فشار میدادم و دیوانه وار تکرار می کردم عاشقتم ... دوستت دارم . سرخ شده بود . چیزش را از روی لبم برداشتم . چیز تهمینه خیس عرق شده بود و با صدایی کشدار گفت چقدر چیزت سرد است !!! تب داشتم تهمینه مرا به اتاق برد و روی تخت خواباند . رویم لحاف کشید و چیزش را با مهربانی روی موهایم کشید . چیزم را که از سرما ترک خورده بود را لای زانوهایم گذاشتم و به خواب رفتم .
و یا در داستانی دیگر در یک صحنه حماسی قهرمان داستان از خواب بیدار می شود و صدای زنی را می شوند که در حیاط خانه التماس می کند . صدای خواهرش بود که شوهری فاسد و بد کردار داشت . چیزش را را روی چهار چوب پنجره گذاشت و به میان حیاط پرید . با چیزش یقه داماد را گرفت و گفت چیزت رو از سر خواهر من بردار . داماد گفت مگه چیز ِ توئه ؟ قهرمان چیزش را محکم به صورت او کوبید . داماد بدکار روی زمین پرت شد و صورتش غرق خون شد . چیزش را روی صورتش کشید و خون را از روی لبش پاک کرد و چیزش را در جیب کرد و چاقویی برداشت و در کمر قهرمان فرو کرد . قهرمان روی زمین افتاد و چیزش را روی گودی کمرش گذاشت و پایین برد . گرمی و لیزی خون را حس می کرد . چیز خونی اش بی حس شده بود . مرگ فرا رسیده بود .
و یا فروغ چنین میسرود: چیزم را در باغچه خواهم کاشت ، می دانم ، می دانم ، سبز خواهد شد
یا در سرود های انقلابی می خواندند : آمریکا ، آمریکا ، ننگ به نیرنگ تو ، خون جوانان ما می چکد از چیز تو !
در ضمن چیز های دیگری هم هست که چیز بنده به نوشتنش نمی رود و کلأ در صورت رعایت نکردن خود سانسوری هم چیز آدم را می برند و هم دست آدم را ! ! ! ! !

۱۳۸۵ مهر ۳, دوشنبه


نوجوان است ، شاید 18 سال شاید هم کمتر . زیر پنجره ام ایستاده و بستی نیم خورده را از دست
دوستش که او هم پسری هم سال اوست می گیرد و در دهان میگذارد ...شستم را زیر چانه ات می گذارم و سرت را بالا می آورم . بستنی را با لبم از لبت میگیرم و میک می زنم .
او به بستنی خوردن من نگاه میکند. من به بستنی خوردن او نگاه میکنم . با من چشم در چشم میشود . از دستپاچگی به دوستش لگد میزند که یعنی من آنجا را نگاه نمیکردم . من هم تو را بر روی تخت هل می دهم . بستی خوردنی دوست داشتنی است .

۱۳۸۵ مهر ۲, یکشنبه

آقای کرواتی درجلوی تاکسی رو باز کرد و نشست توی ماشین . عقب زنی نشسته بود که پسرش را روی پایش نشانده بود ، پشت راننده هم آخوندی جوان نشسته بود که زل زده بود به تسبیحش و ذکر می گفت . همینطور که روی صندلی جا به جا شد ، سرک کشید توی آینه که صورت زن رو ببیند . به بهانه درست کردن کرواتش از توی آینه زل زد توی چشم زن ، زن هم با او چشم به چشم شد و ناگهان به صورت خیلی بی ربط یک صدایی مانند صدای گوز از زیر زن بلند شد . زن سعی کرد خودش را خونسرد نشان دهد و جمع و جور کند . پسر کوچک زن که روی پای زن دراز کشیده بود با دماغ آویزان و موهای عرق کرده کله اش را آورد بالا و با صدای بلند و لحنی تهدید آمیز گفت :
ــ مامان بی تربیت ! اگه به بابا نگفتم توی ماشین این آقا تاکسی ِ گوز دادی .
زن هول کرده بود و دستپاچه به راننده گفت آقا پیاده می شم . و به بچه تشر زد که ساکت و هنوز تاکسی کامل متوقف نشده بود که زن با عجله در را باز کرد تا پیاده شود . در همین حین یک موتور سوار که از سمت راست تاکسی می خواست سبقت بگیرد ، به در برخورد کرد و در را با خود کند و روی زمین پرت شد و با موتور و در کنده شده در هم پیچید . راننده تاکسی که با لهجه غلیط رشتی حرف می زد و می خواست جلوی آخوند و مرد کرواتی خونسرد و مودب به نظر بیاید رو به زن کرد و گفت :
ــ خواهر من ، عزیز من ، یه گوز دادی ، طوری نشده حالا ، اشکالی نداره ، منم می گوزم ، شوهرتم می گوزه ... و بعد نگاهی به مرد کرواتی و بعد آخوند کرد و انتخاب کرد که کدام یکی را در مثال وارد کند . با دست مرد کرواتی را نشان داد و گفت :
ــ اصلن همین آقای کرواتی هم میگوزه
بعد نگاهش افتاد روی موتور سوار که غرق در خون بر روی زمین جان می داد و متوجه گرفتاری که برایش پیش آمده بود شد . عصبی رو به زن کرد و فریاد کشید :
ــ همشیره یه گوز دادی با همون یه گوز ، مادر اون ننه مرده و ماشینم و خود ِ من رو با هم زدی گایدی رفتی د ِ ... .


ای عــشـــق بزرگ من ، ای پاره تن ایران
ای خاک سراپا خون ، ای خسته بدن ایران

...
گر بند ز بند من ، با کینه جــــــدا سازند
من هیچ نمیگویم ، جز از تو سخن ایران

...
درد تو به جــــــــان ما ، آشفته نبینیمت
در راه تو جانبازان ، پوشیده کفن ایـــران

...
تا خون هر ایرانی ، در رود رگش جاریست
هر بی وطنی را مشت ، کوبد به دهان ایران

...
می دانم و می دانی ، با خــــصــــم نمی سازم
در راه تو ای ایــران ، من عاشق و جانــبــــازم

...
با عــشــق تـــــــو می مانم ، با عشق تو میمیرم
ای زادگه پاکــم ، ای هستی من ایــــــــــــــران

...
ویـــرانه که می خواهد ، هر باغ و شبستان را
جــز بوم ســیـــــه آوا ، جز زاغ و ذغن ایران

...
با خـــــون جوانــانــت ، ســرتاســر خـــاک تو
رنــگــیـــن شده و خونین ، هر گل به چمن ایران

...
تا هست مــرا در دل ، از عـشـــــق تو خورشیدی
هرگز مشو آزرده ، ای خوب وطن ایـــــــــــران

...
فریــــــــــــــــــــــاد بلند تو ، از سینه من برخاست
تا درد تو را گویم ، با تفت سخن ایــــــــــــــــــران

به خاطر می آورم پدر حسین را که خلبان هلیکوپتر بود . به خاطر می آورم که در حیاطشان در بین پیچک ها دنبال کرم های سبز درشت می گشتیم که صدای جیغ مادرش را شنیدیم . به خاطر می آورم که حسین با اینکه ده سال بیشتر نداشت اما گریه نکرد و بغضش را سالها با خود به همراه داشت.

به خاطر می آورم که رامین در جشن تولد دوستش به همراه سی چهل کودک هشت ...نه ساله دیگر در بمباران هواپیماهای میراژ فرانسوی ارتش عراق با بمبهای آمریکایی کشته شد و جایش را در کلاس با یک دسته گل تزئین کردیم .





به خاطر می آورم که رحمان برادر بزرگ مهدی شیمیایی شد . به خاطر می آورم که دم در خانه شان که فوتبال بازی می کردیم ، صندلی اش را با کپسول اکسیژنش میاورد و با لبخند بازی ما را تماشا می کرد . به خاطر می آورم که بار آخر تشنج گرفت و از صندلی بر روی زمین افتاد . مهدی دمپایی را لای دندانهای رحمان گذاشت که زبانش بین فک و دندانهای قفل شده اش گیر نکند و کنده شود . به خاطر می آورم که رحمان چند روز بعد به رحمت خدا رفت .

به خاطر می آورم که عمو محمود شهید شد و تنها یک پلاک فلزی از او به جا ماند . به خاطر می آورم که عمو مهدی درسش را در آمریکا نیمه کاره رها کرد و تعدادی آمبولانس از آلمان به خرج خود و خانواده خرید و به جبهه شتافت . به خاطر می آورم که یک پایش تا وسط زان قطع شد . به خاطر می آورم که بدنش پر از ترکش شد . به خاطر می آورم که موجی شد و هنوز هم که هنوزه با موجودی نامرئی بیست و چهار ساعته حرف می زند ، می خندد ، گریه می کند و عذاب می کشد .

به خاطر می آورم که چه دوران سختی بود و تمام دنیا ، اعم از غرب و شرق و کشور های عرب مرتجع منطقه از صدام حسین حمایت مالی و تسلیحاتی و تبلیغاتی می کردند . لعنت بر آنان که برای منافع خود حاضر به ویران کردن یک کشور و کشتن جوانانش
هستند . لعنت بر آنها که عراق را مجهز به بمب های شیمیایی کردند و در قبال استفاده عراق از بمبهای شیمیایی جتی در مناطق مسکونی و شهر ها ، لب به اعتراض ( حتی لفظی) باز نکردند و اکنون داعیه دار حقوق بشرو آزادی اند .


اما جوانان ایران زمین با وجود اضمحلال ارتش با کشته شدن نا بخردانه سران ارتش مردانه ایستادند و سینه را در برابر گلوله سپر کردند تا ثابت کنند که سر به دار می دهیم اما تن به ذلت نمی دهیم ، تا به تاریخ ثابت کنند تا همیشه پوزه هر مزدور و بی وطنی را که به خاک ایران چشم طمع بدوزد به خاک خواهیم مالید . تا ثابت کنند دفاع از کیان ایران زمین به دور از هر سلیقه ای در خون مرد و زن و پیر و کودک آریایی جاریست .

گرامی باد یاد و خاطره تمام شهیدان و جانبازان و آزادگان ایران زمین .
ننگ بر حامیان صدام
پاینده ایران آزاد و آباد
گر ایران نباشد تن من مباد ، بر این بوم و بر زنده یک تن مباد ، دریغ است ایران که ویران شود ، کنام پلنگان و شیران شود



۱۳۸۵ شهریور ۳۰, پنجشنبه

آقای خر عصبانی بود. عر عر می کرد و جفتک به چهار طاق طویله می انداخت . هم او و هم خانم خر سفید هستند و از نژاد کشمیری اما فرزند آنها سیاه از آب در آمده بود . دامپزشک هر چه سعی کرد برای آقای خر توضیح دهد که از لحاظ ژنتیکی نحوه قرار گرفتن صفات ظاهری ( فنوتیپی) در بدن فرزند ، بستگی به نوع ژن ها و آلل های هر ژن و غالب و مغلوب بودن مشخصه های ژنتیکی والدین دارد، به خرج آقای خرنمی رفت که نمی رفت . دامپزشک می گفت :
ــ خر عزیزممکن است اجداد شما سیاه بوده و یا این ژن دربدن شما یا خانم و یا هر دو وجود داشته باشد ...
اما آقای خر گوشش به این حرفها بدهکار نبود . آقای خر بیشتر از این ناراحت شده بود که دامپزشک ، خانم خر و اسب سیاهی که در گوشه اسطبل با پوز خند به اونگاه می کرد فکر می کردند ، او فرق خر با قاطر را نمی داند .



سیگارها پشت هم صف کشیده اند ، تقدیر ِ کدام یک اکنون به آتش است ؟

۱۳۸۵ شهریور ۲۹, چهارشنبه

نوشتن صبحگاهی مانند ریدن صبحگاهی بعد کشیدن اولین سیگار و اولین لیوان چای است ،
اگر دستگیرش کردی که کردی ، اگر نه باید کلی راه بروی و تمرکز کنی !!!

۱۳۸۵ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

به گــزارش شبکه خبر و به نقل از منابع خبری معتبر خانم کاندولیزا رایس ، وزیر امور خارجه ایالات متحده
آمریکا که چند روزی را در اقامتگاه شخصی آقای مک کی ، وزیر امور خارجه کانادا بسر برده و تعطیـلات
خــــــود را با وی گذرانده ، با استقبال گرم و صمیمانه وی رو به رو شده است .
شـبکه خــبـر به نقل از این منبع معتبر که نمی خواست نامش فـاش شـود اعلام کرد : خانم کانــــدولیزا رایس

عــلاوه بر انجام حرکات موزون با ایشان ، برای آقای مک کی ساک هم زده است ! این شـبـــکه خبری ضمن
تقبیح این گونه کارهای بی ناموسی ، در ادامه افزود ، آقای مک کی دچار ضعف شدید بینایی بوده و خانم رایس
را با تونی برکسون ( خواننده پاپ) اشتباه گرفته بوده است .
بدین وسیـلـه خانم فـاطمه رجبی همسر آقای الهام ، سخنگوی دولت ، را کاندید جایزه وحدت ملی
اعلام می نمایم . نامبرده که با ریدن به سر تا پای جناح اصلاح طــــلـب ، جناح محافظه کار ،
ملی گرایان ، سکولار ها ، لیبرال ها ، جناح راست سنتی و مدرن ، جناح چپ سنتی و مدرن ،
کارگزاران ، روزنامه شرق ، روزنامه کیهان ، سایت خبری گویــــــــا ، سایت خبری بازتاب ،
آقای حسین شریعتمداری ، آقای خاتمی ، پرسپولیس( پیروزی) ، استقلال( تاج) ، فمنیست ها ،
شوونیست ها و به طور کلی هر آنکس که دم دستشان بوده ، موجـــــــب وحدت و یکپارچکی
گه آلودی در بین تمام اقشار سیاسی و اجتماعی کشور گردیدند .
بر اسـاس ایـــن یکپارچه سازی ، حاکـــــــمیت و رسانه ها و تمامی گروه ها و جمعیت ها و
اشخاص نامبرده شده ، به واسطه تلاش بی وقفه و گفتمان ریدمانی ایشان، ملبس به لباس متحد
الــشـکــل قهوه ای گردیده اند که این وحدت اصولی برای اولین بار در تاریخ ایران در بین تمام
مسئولان کشوری و لشکری ، تنها و تنها به واسطه زحمات سرکار خانم رجبی و به دستان
توانمند ایشان به دست آمده است .
پس از اعلام نامزدی ایشان برای کسب این جایزه ملی همسر ایشان آقای الهام طبق سخنانی هذیان
گونه فریاد کشــــــید : منو از دست این عفریته نجات بدین ... و بعد بر اثر یک تشنج عصبی از
حال رفت .
آقای سخنگو در ادامه افاضاتش ، انگشتی هم در ســوراخ انوشه انصاری فرو کرد و گفت :
ــ البته من نمی دانم که ایشان با پاسپورت آمریکایی خود به فضا رفته است یـا با پاســـپورت
کشور جمهوری اسلامی ؟! اما با توجه به تنها بودن ایشان با یک جــفــــــت مرد فرنــــــگی
در مکانی سقــفـــدار ( سفینه ســایــوز) و با تــوجـه به اینکه ایشان به نکاح مردی مسلمان در
آمــده انــد و زنـــی شـوهـر دار می باشند ، دولت از دادسرای ویژه انــقـلاب تقاضای رسـیـدگی
به ایــن جــرم کــه با توجه به تنها بودن زنی شوهردار با دو مرد نا محرم در مکانی سقــــفــدار
مصداق بارز زنــای مـحـسـنـه مـی باشـد را دارد و تـوقـــع دارد قوه قضائیه در بــرابــر چنـیـن
اعمالی که نمونه بارز تهاجم فرهـنـگی و تـرویـج فــســاد و فــحـشا می باشـــد بـــــــــــــــرخورد
قـاطـعــی از خود نشان دهد و با سنگسار این جرثومه فساد شــــرایط را بــــرای ایــجــاد مدینه
فاضلـه مـحـیـا نماید .
تیزی نوک چاقو را پشتش احساس کرد . کــــمی شکه شد .
کسی غیر از اون دو نفر آنجا نبود . با خودش گفت این یک
توهم احمقانه ست .
اون یکی چاقو را فشار داد . پوست شکاف خورد و چــاقو
در میان خون و گوشت به درون سر خورد و تا دسته فرو
رفت توی قلبش .
آخرین نفسش را کشید و به سختی گفت :
ــ عزیزم تو همیشه من رو با کارهات سورپرایز می کنی !...
با عشوه جواب داد :
ــ می دونم عزیزم !!!

۱۳۸۵ شهریور ۲۷, دوشنبه

مــن از پـیـچـهـای فـلـسـفـه صـحـبـت نـمـــی کـنـم ،
و یــا حــتــی ســـراب هــــــای پر وهـــــم ِ آرزو
کــه ایـن چــنـیــن مــرا گــنــگ نــگــاه مــی کـنـی !
تـنـهـا صـــحـــبـــتــم ایـــن اســت :
لعـنـتــی از فـرعـیهــا بــران ، اتـوبـان قـیـامـت اســت !

۱۳۸۵ شهریور ۲۶, یکشنبه

شیخ بندیک شانزدهم حیا کن ... واتیکان رو رها کن

در پی اظهارات اهانت آمیر پاپ بندیک شانزدهم ، سرکرده کافران کاتولیک جهان ! که مسلمانان
را خشونت طلب و دین اسلام را دینی که گسترشی بر پایه خشونت داشته ، معرفی کرده و در جهت
مقابله به مثل ، آمادگی خود را جهت انجام هر گونه عملیات انتحاری بر علیه واتیکان و شخص پاپ
اعلام می دارم .

خرنامه




خوردن یونجه های سبز ِ مرتع
حــق مــســلــم هــمــه الاغـاست
-
پــوشــیــدن چـادر پـری ِ مشکی
حــق مســلــم هــمــه کــلاغـاست
-
داشــــتــن مــحــدودیـــــــت آزادی
از واجـــبــات ِ بــــــــــرای الاغها
-
جـــویــــدن خـــرخــره ی خروسها
حــق مســـلــــم همه شــغـــالاســـت
-
ایـنــــکــه خـــرا همیشه خــر بمونن
سـیـخ بـخـورن ، پـالـون نــو بـپـوشن
-
بــا ایــنــکه از «حـقـوق ِ خـر» به دور ِ
لاکــن حــق مـسلم صـاحـب الاغـاســت
-
ایــنــکــه یـــکـی گـشـاد باشـه یـکی تنگ
اینـکه بــا صـلــح بـخـواد بـره یا با جنگ
-
ایــنــکه چــه جـــوری بــشــیـنـه روی سر
حــق مــــســــلـــــم هـــمـــه کـــلاهــاســت

۱۳۸۵ شهریور ۲۵, شنبه

آقای دکتر دماغ خود را با آستین لباس خوابش پاک کرد و درادامه نا مه اش مرقوم فرمــــــــــــــــــــــــــود :

آقای انــدی ، خواننده مطرح لوس آنجلسی ،
به علت این همه ارادتی که از سالها پیش به شما داشته و دارم عکس امضا شده خود را برای من ارسال کنید
تا من هم در عوض پاسپورت شما را امضا کنم . با ایــنــهـمه به عملکرد شما انتقادات جدی نیز وارد است .
عالیجناب !
شـــمــــا با وجود اینکه در کشوری که داعیه دار دروغین عدالت و آزادیست ، زندگی می کنید اما خودتان
عدالت را رعایت نمی فرمایید . آخر این چه عدالتیست که ؛ خوشگلا باید برقصن ؟!!
من از شما سوال می کنم و شما را به مناظره دعوت می کنم ، مگر همه ی جمعیت جهان خوشگل هستند ؟
نمی دونم ازحیوونی مثل تو کجا باید شکایت کنم . با شما نیستم دوستان وبلاگ نویس ، این دیــالوگی است
که بین من و سگم ( سزار) رد شده اما بدل نشده !
ــ آخه پدر سگ ، من بـهت کم می رسـم ؟ هـر روز تو ایـن سایتهای اینترنتی برات دنبال خوردنی جدید و هله
هولۀ خوشمزهو سالم می گردم ، همه عروسکهایی که دخترا برام میآرن رو بهت هدیه میدم که گاز گازشون
کنی . تا حـالا حـتـا سرت داد نـزدم . از وقــتی که یـه تولـه بودی بهت شیر می دادم و تو هم بی تفاوت از این
همه مهر شبه پدرانه ، فرتی می ریدی وسط اطاقم . حتا اون موقع هم عادتت دادم که با یک «ای پسر بد»
حداقل اگه دست از این کارت بر نمی داری ، یکم احساس شرمنده گی کنی .
اینکه دندونات داشت در می آمد و لثه ت خارش داشت رو انگار یــادت نــیــست که بـا ایـن چشـمـهای خیره و
بازیگوشت مثل یه توله دو سه ماهه مشنگ به من نگاه می کنی . اون موقع که دست و بالم هـمـش زخـم و زیـل
بود رو میگم ، یادت نیست اول دستم رو خون مینداختی بعدش خیر سرت مهربــــــــون میشدی روی زخمهام
رو لیس میزدی تا صدای مامان در بیاد که مرض میگیرم ؟ یادت رفته ؟
خدا وکیلی یک لنگه از کفشهای کیلر لوپ نازنینم رو جویدی و نمی دونم چطوری خوردیش ، هیچی بهـــــت
نگفتم . تیشرت نیمچه نوی بـِـنـِــتــُنـَـم رو سوراخ سوراخ کردی هیچی نگفتم . حولۀ آفتاب گرفتنمو تصاحب
کردی و من در کمال ایثار و فارغ از اینکه تو مثل همه اخلاف و اسلافت کور رنگ هستی این همه هنر
رنگ آمیختگی رو نمی تونی تشخیص بدی ، اون رو با کلی نوازش و سنگدون مرغ ِ نیمه آب پز بــــهــت
هدیه دادم تا وقتی حموم می برمت با اون تمیزت کنم و تو هم بعدش با حولت حسابی کشتی بگیری . حتا این
پوماهایی که نوی نو خریده بودم هم برداشتیی و اول پوزه درازت رو کردی توش بعدش هم زبونه کـــفـــش
خوشگلم رو کندی !! این رو هم چیزی بهت نگفتم !
اما اینکه دفتر یادداشت های نازنین من ، مــخــلوقــات تــراوشـات ذهنی من رو بردی و پـر پـر کردی بحث
دیگه ای داره . هیچ میدونی که با پر پر کردن اون دفتر چند نفر رو نابود کردی ؟ نـیــشــت رو بـبـند پسر ِ بد ،
منظورم خواننده هام نیستن بزمجه ، منظورم شخصیت داستانها و شعرام بود . شعر هایی که هیچ نسخه دیگه ای
هم ازشون ندارم .
برای اینکه بفهمی چه کار بدی کردی همین جا رسما اعلام می کنم که زمان ازدواج کردنت به علت عدم موافقت
پدر ( که خودم باشم ) حدودا یک سال رفت بالا . نیشت رو ببند الان هنوز گرمی حالیت نیست . یــه چــنــد مــاه
دیگه که برای خودت سک بالغی شدی و شب و نصفه شب زوزه می کشیدی و می گفتی من مــی خـــوام تـــــو
نوه هات رو ببینی ، بهت می گم که داستان چه جوریاس !!
پسر بد د د ...

۱۳۸۵ شهریور ۲۳, پنجشنبه

خرنامه





یـــــــکی بود ، یـــــــکی نبود

زیر این گنبد ِ زیـبـا و کـبـود

به جز اون خدایی که خر آفرید

دیگه هیچ کسی نبود

تا یه روز خدای خوب ومهربون

یه دفعه یه گله از خر آفرید

چه خرایی ، به به!!

همه از نژادای خوب و اصیل ،

که با یک تکامل ژنتیکی

میشدن رئیس جمهور و وکیل

« البته باید بگم

با وجود اینکه طبق ِ کنوانسیون ِ حقوق ِ خر

خرا با هم یه جورایی تقریــبا برابرند

اما خوب ! نژاد ما خرای ِ خوب ِ آریا

از همه خرای ِ دنیا میشه گفت که خر تره !

اما یادتون باشه !!!

نباید پشت تریبونای رسمی که همه خرای دنیا می بینن

مثل خر عر بزنیم

که همه بو ببرن

ما خرای آریایی از همه خرای دنیا یه نموره خر تریم »



خلاصه تمام ِ ما خرای ِ آریایی رو

جا دادن تو دل ِ یک مرتع ِ زیبا و وسیع

اسم ِ اون« خــیــران » بود

یعنی جای هر خری که خرتره

ما خرا هم که تمام کارامون مث عشوه خرکیه

قدر ِ خر عاشق ِ اون مرتع پر یونجه و شبدر شدیـمو

برای حفــظ وطـن ،

وقـت و بی وقـت حـمـاسـه هـای خـرکـی خـلـق کـردیـم

یه خرایی هم میون ما بودن

که به تن لباس راه راه ِ سیاه سفید ِ زندان داشتن

این خرا خرای فرهیخته و تکمیلی بودن

همشون مخالف پالـــون ِ تحمیلی بودن

و زمانی که دیگه گورخری عاقل و بالغ می شدن

خرای حکومتی

اونا رو سُــم بسته می بردن ، به یه آغل ِ باحال

که اصولا خاطراتش واسه هیچ الاغی دوس داشتنی نیست

الغرض !


این جناب ، آ ریا ،


یک خر خوب و شریف
با یک طبع شاعرانه ، پر ِ از هجو و هزیل
بعد از این گاهی یه بار

برای همه شما ماده خرا «لیدیز فرست » !!

نره خرا ،

؛ کره خرای نازنین

قصۀ خریت خرای «خیــران» رو حکایت می کنم .

البته صد در صد لازم نیست ، که یه وخ ،

زبونم لال یه کامنت دوزاری هم بزارین ،

می دونم سُــم همه خرای خوب و با مرام و ..ون گشاد ،( یعنی شما )

خـَـــسـّــه * شده !!!
* پ ن : با پوزش از همه اساتید ، منظور همون خسته می باشد
پ ن : این آخرش واقعا کل سلولهای بدنم رو از خودم منزجر میکنه !!!

۱۳۸۵ شهریور ۲۲, چهارشنبه

عنکبوت





با این همه هنر ، در کار صید و دام

روزی ِ تو همیشه ناچیز و چندش آور است

ای دخترک ، بزرگترین شکار تو آن کسیست

که تور ِ تو را پاره می کند .

همین مایه ها

ــ اینکه نمی خوام باهات دهن به دهن بزارم نه اینکه به خاطر این باشه که تو رو در حد خودم نمی دونم یا رک و
راست تر ، تو رو آدم حساب نمی کنم . می دونم که این طرز فکر از غرور بلند میشه و طرز فکر درستی نیست .
ــ پس چی ؟ چه دلیلی داره ؟
ــ نمی دونم دقیقن ، اما یه چیزی تو همین مایه ها .

۱۳۸۵ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

صرفه جویی روزانه 150 تومن را که در ماه 4400 تومن و در سال 53000 تومن می باشد و به دستان توانمند هیات نظارت بر مطبوعات به دست آمده را خدمت تمام خوانندگان روزنامه شرق تبریک عرض می کنم .

.

۱۳۸۵ شهریور ۱۹, یکشنبه

میگه : گوز چه ربطی داره به شقیقه ؟
با لحن خاصی (فقط منم که می دانم و لا غیر) میگم : آخه وقتی عمل گوزیدن حادث میشه در رشته های عصبی واقع در شقیقه یک جریان الکتریکی خیلی خفیف ایجاد میشه که باعث می شود گوزنده احساس خارش ملایمی در ناحیه شقیقه بکنه . شانه بالا انداختم و ادامه دادم : البته اگر تمرکز نداشته باشی عمرن نمی تونی حسش بکنی !
اوشکول صداش رو مثل صدای گاو می کنه و میگه : وا !!! درووووووغ !!!
میگم : والا ! دلیل علمی هم داره . وقتی معده نفخ میکنه و توش باد جمع میشه این بادها برای خروج وارد روده میشه و در اونجا هم که خودت می دونی ، گلاب به روت پر از گه خام هست که هر چه این باد ها به طرف مقعد حرکت می کنند با توده های گه آماده دفع و رسیده تری رو برو میشن . همونطور که اول تابستون میوه ها کالن و آخر تابستون در حال گندیدن هستن .
همونطور که می دونی یکی از وظایف روده جذب آب هست . این بادها وقتی اونجا جمع میشن باعث بالا رفتن فشار میشن و این فشار باعث ایجاد یک بار الکتریکی ساکن ، در غشا روده میشه . این حباب های هوا که در بین اون گه و تعفن قهوه ای رنگ در جال جمع شدن هستند تا خارج شوند ، دراواخر رود ه منظره ای شبیه این کف های روی قهوه ترکت که الان داری می خوری درست می کنند ! (قیافه و حالت نگاهش به فنجون قهوه دیدنیه !) و وقتی گوز با فشار بیرون داده میشه به علت خالی شدن ناگهانی فشار بارهای الکتریکی ساکن ، ناگهان تبدیل به یک سلسله پالس های عصبی میشن . در نتیجه این پالسها به شقیقه می رسند و در ناحیه شقیقه احساس مور مور و خارش خیلی خفیفی میشه .

۱۳۸۵ شهریور ۱۸, شنبه

بعضی از این وبلاگ نویس ها رو دیدین که تا حرف کم میارن گیر میدن به بقیه وبلاگ نویسها که :
ــ بعضی از این وبلاگ نویس ها رو دیدین که ...

۱۳۸۵ شهریور ۱۷, جمعه

دم و دستگاه

را ننده تاکسی ا ز آن آ دمهای بد دهان بود . درست جایی که می خو ا ستم بگویم : پیاده می شوم ، یک ماشین دیگر
نمی د انم با غرض یا بی غرض بهش فرمان داد و پیچید جلوی ماشینش . می خواستم همان موقع بگویم : هر جا
ممکن باشه پیاده می شم . راننده که گازش را گرفته بود تا به آ ن ماشین کذا یی برسد ، وقتی به آن ماشین رسید
سرش را ا ز پنجره بیرون برد و فریاد کشید :
...از پهنا توی دهنت با این رانندگیت ... و ا لبته کلی فحش و فضاحت دیگر که گفتنش ضروری نیست . من هم که
حسابی از جا یی که می خوا ستم پیاده شوم دور شده بودم و در آ ن گرمای ظهر تا بستان باید کلی پیاده گز می کردم ،
زدم به پشتش و گفتم :
ــ بی زحمت د م و دستگاهت رو که ا ز دهن ا ون بابا کشیدی بیرون ، بزن بغل که پیاده بشم .

۱۳۸۵ شهریور ۱۶, پنجشنبه

ما شا ا لله...

دختر کوچک خا نواده باهوش و با استعداد است . همۀ فامیل قربان صدقه دخترک می روند . چها ر سال
بیشتر ند ا رد . نقاشی که سر میز غذ ا کشیده دست به دست در بین افرادی که دور میز نشسته اند می
چرخد . همه به به و چه چه می کنند و به نقا شی می خندند .
نقا شی د ایی اش را کشیده است . کله الاغی که در حال خوردن علف است . دایی جان به نقاشی خواهر
زاده اش نگاه می کند و زور لبخند می زند . چنگا ل را در بشقا بش که هنوز کمی سالاد در آ ن است فرو
می کند و چند تکه کاهو ر ا به چنگال می کشد و در دهان می گذ ارد .
با دها ن پر و صدا یی بم و نامفهوم دهنش را باز می کند و می گو ید : ما شا ا لله .

اگر چه زیا د هم ر اضی به نظر نمی رسد .

۱۳۸۵ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

تشویق «بوسه از داستان پست مدرن»*

1 - تلویزیون ها روی هم چیده شده بود .

2 - من مرد موفقی هستم .

3- در تمام فصل های سال پوست بدنم را برنزه می کنم .

4- صدای زیبا و گیرایی دارم .

5- وارد دنیای شیشه ای شدم .

6-  دنیای شیشه ای مردمی از جنس سنگ دارد. من نیز یکی از آن مردمم .

7- کوه بلندی در اصلی ترین میدان شهر بنا شده بود .

8- کوهی که از روی هم چیده شدن تلویزیون ها و مانیتورها بر روی هم به شکل هرم بنا شده بود .

9 - صفحات شیشه ای تمام نمای کوه را در هر وجه تشکیل می داد .

10- به دستها و پاهایم چهار چاه باز کن با قدرت مکش بالا بسته بودم .

11- شروع به درنوردیدن کوه کردم .

12- احساس می کردم خیلی بالا آمده ام .

13- به سمت مفسر اصلی ترین شبکه خبری شهر انتخاب شده بودم .

14- کوه ادامه داشت .

15- با آنکه در شهر شیشه ای تازه وارد بودم ، دوستان و طرفداران زیادی در شهر پیدا کرده بودم .

16- آنها را که درزیر کوه تجمع کرده بودند را از ارتفاع بالا به شکل انسانهایی کوچک می دیدم .

17- صدای فریاد ها و تشویق هایشان را می شنیدم .

18- « آشغال عوضی »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* الهام گرفته شده از داستان کوه شیشه ای دانلد بارتملی نویسنده آمریکایی

۱۳۸۵ شهریور ۱۰, جمعه

واعضان !

واعضان کین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون بــه خـلـوت می روند آن کار دیگر می کنند

متن از سایت بازتاب :
تصاوير جنجالي يكي از مداحان مشهور تهران روي برخي سايت‌هاي اينترنتي و برخي پاساژهاي تهران منتشر و دستاويز هجمه به محافل مذهبي و ذكر اهل بيت(ع) شده است.به گزارش خبرنگار «بازتاب»، مداحي فرد مذكور كه از مداحان مشهور تهران است، به تازگي از سوي صداوسيماي جمهوري اسلامي نيز پخش مي‌شده است.پرونده اين مداح كه برخي از مقامات نيز در جلسات وي شركت كرده‌اند، چندي پيش، از سوي برخي مراجع نظارتي پيگيري شده بود.گفته مي‌شود، يكي از نهادهاي امنيتي، پيش از اين به مديريت سازمان صداوسيما درباره ترويج بي‌رويه عوام‌گرايي در مذهب هشدار داده بود.شنيده مي‌شود وي در واکنش به تکثير CD مذکور اظهار داشته که اين تصاوير مربوط به همسر دوم و قانوني و شرعي وي بوده و به دليل اختلافات خانوادگي منتشر شده است.

پس از کمی جستجو موفق شدم این فیلم را پیدا کنم آن هم در سایت امیر فرشاد ابراهیمی . این دوست خیلی قشنگمان
که اسمش هلالی است را شاید در تلویزیون دیده باشید . البته من ندیده بودمش چون اهل روضه نگاه کردن نیستم .

برای دیدن فیلم اینجا را کلیک کنید